من و بی وفا...


من و بی وفا...

گاهی وقتا نمیدونم که چی شد...اون که میگفت عاشقه...تنهام گــــــذاشت...

 

هــــــــــوس

 

 

داره میاد این سمت...
زیر چشمی نگاهم میکنه...
دزدکی حواسش بهم هست و نگاهشو ازم میدزده...
از دور که میومد نگاهم میکرد و حالا هم که چند قدیمی دورتر نیست...
هنوز چشم ازم برنداشته...
نگرانی رو بین چشماش حس میکنم...
ردپای اضطراب...عرقیه که رو پیشونیش نشسته...
دستاشو میکنه تو جیبشو میخواد پنهون کنه...
شعله نگرانی ای رو که به نفساش زبونه میکشه...
از نگاه نگرانش میفهمم...انگار منتظر عکس العملی از منه...
میاد و با هرقدم که بهم نزدیک میشه...
آتیشه این نگرانی داغتر میشه...
دختر با قدم هایی سریع...از جلوم میگذره و این نگرانی...
تو یه لحظه از هم میپاشه...
آرامشی به چشماش قدم میذاره و انگار...
خیالش راحت میشه...
اونوقت، قدماشو سریعتر برمیداره و ازم دور میشه...
.......
به سینه ی سرد نیمکت تکیه میدم...
نفـــــــس عمیــــــقــــی میکشمو...
با خودم فکر میکنم...
این اضطراب بابت چی بود...؟
وقتی نه من اونو میشناختمو نه اون منو پس این اضطراب...
که صدای خنده ی بچه ها، خلوتمو از هم میپاشه...
نگاهمو به بچه ها میدوزم...
پسر بچه هایی که از عذاب دادن دختر رهگذر، لذت میبرن...
بچه ها دخترو مسخره میکنن و دختر حتی نمیتونه کوچکترین حرفی بزنه...
نفسم تو سینه حبس میشه...
آخه این چه دردیه که حتی دامن این بچه هارم گرفته...؟
چه ویروسیه که آتیشش دامن این طفلی هارم سوزونده...؟
چه فتنه ایه که به بچه ها هم رحم نمیکنه...؟
چشمای خاموشم...هنوز رو این بی آبرویی زوم شده...
تا جایی که دختر میره و پسر بچه های محکومم دنبالش و هردو از قاب چشمام...
خارج میشن...
........
نم نم بارون...
آهسته آهسته رو جسم سردم میباره...
دستای این نیمکت تنها...
لحظه به لحظه سرد تر و سردتر میشه...
با خودم فکر میکنم...
غرق سکوت فکر میکنم...
دلیل اضطراب اون دختر...
دلیل آشوب این بچه ها...
غربت سکوت اون دختر...
دلیل این همه بی آبرویی...
دلیل این همه تاریکی...
چیه که به سرنوشتم رحم نکرده...؟
چیه که به دعای این مردمم اثر نکرده...؟
چیه که ...
...
که دوباره...
چشمام شکارچیه صحنه ای از این غربت میشه...
دخترایی که با طعنه و خنده و شوخی...
ناگفته فریاد میزنن...
فریاد التماس...
التماسه نیاز...به پسرایی که ناجی این فریاد های التماس آمیزن...
زیاد نمیگذره که محض استجابت التماس دخترا...
دورشون حلقه میزنن و آروم...
بره ی بیچاره از خداخواسته، تسلیم پنجه های خونین گرگ میشه...
هوا سرده...خیلی سرد...
اما قلبم  به شدت میسوزه...
آتیش آبرویی که تو رگام دمیده شده...
به حرمت بی کران قلبم زبونه میکشه و نفسامو داغ و سوزان میکنه...
گرگ رویایی دختر...دستاشو میگیره و شونه به شونه...
درباره ی اولین شب کنار هم بودن حرف میزنن...
لذت هوس...مثه پیچک سمی...از سر و روی هردوشون...
میپیچید و بالا میرفت...
من میدیدم اما هیچکس نمیدید...
خواستم فریاد بزنم...ریشه این ویروسو بزنم اما کیه که حرفای منو باور کنه...
لذت اولین لحظات عشق بازی...
چشمای معصوم جفتشونو بسته و حالا این معصومیت...هرزگی خونده میشه...
نفسمو حبس میکنم...محو سکوت...
چشم به غبار شیرین این هوسبازی میدوزمو...
افسوس...که سهم من جز همین سکوت مبهم نیست...
یه سکوت بیهوده و بس...
رو برمیگردونمو زیر یخبندان وحشی قطره های بارون...
از آتیش این بی آبرویی میسوزم...
بغض گلومو میبنده و زیر بار این غربت...
نفــــــس کم میارم...
.........
میخوام فریاد بزنم...
از همه بریدمو میخوام آزادی رو فریاد بزنم...
اما کجاس آزادی که صدام به گوشش برسه...؟
نه...اینجا نیست...
حالا این آرامش...حالا این آسودگی...این آزادی...
آسمونها با منو این خیابونا فاصله داره...
سکوتمو رو قاب گلوم...حک میکنم...
رو غیرتم... مهر «باطل شد» میزنم...
چشمامو میبندمو میخوام محو این شکست...
از این بیشتر خرد نشم که صدای هق هق گریه ی کسی...
به ناچار...حریم مبهوت چشمامو باز میکنه...
صدای هق هق...متعلق به دختری بود...
که کنارم رو نمیکت نشسته بود...
دختر با چشمای خیسش...
به پسری زل زده بود...که دستای دختری رو تو دستاش گرفته بود...
مدام نگاه میکرد و هربار...شدت اشکهاش بیشتر و بیشتر میشد...
دلم به حالش سوخت...
معلوم بود حال و روز قشنگی نداره...
اما اشکاش بوی خیانت میداد...
بوی کسی که زخم خورده ی خیانت باشه...
لااقل اینو خوب میفهمم..
به پسر خیره شدم...
حتی عین خیالش نمیومد...
دستای دختر بچه ای روگرفته بود و باهم میخندیدن...
لبخند تلخی رو لبام نشست و سینه م از درد سوخت...
طفلکی دختربیچاره...
معلوم نیست چقد از آرزوهاشو تو دستای اون پسر به باد داده...
معلوم نیست...چقد از امیدشو تو چشمای اون پسر، خاموش دیده...
دلم شکست...آروم آروم، اشکام رو صورتم نشست و بین قطره های بارون گم شد...
چشمامو بستمو تو تبسم قطره های بارون...
شکستمو آتش بس اعلام کردم...
هنوز چشمامو باز نکرده بودم که صدای التماس آمیز...
یکی از همون دخترا...
دامنگیر خودم شد و منو به یه شب لذت بخش دعوت کرد...
اما خب مدتهاس...قید هر لبخندی رو زدم...
با سکوتی که رو دیوار گلوم حک بود...با سرمایی که تو چشمای خیسم جاری بود...
و با غروری که تو حریم رگام حبس بود...
این دعوت وسوسه انگیزو رد کردمو دوباره محو خیالم شدم...
........
اضطراب دختر، وقتی از چند قدمیم رد میشد...
یا افتخار پسر...وقتی دختر بیچاره رو مسخره میکرد...
دستای سرد دخترای خیابونی...بین تبسم دستای مغرور پسرای این دیار...
لذت یه شب کنارهم خوابیدن تو هوس بازی غیرت پسرای ناجی...
طعم تلخ خیانت رو قلب پاک یه دختر...
لذت متنوع بودن...رو احساس ناپایدار پسرای هوس باز...
و یا دعوت تلخ یه شب محض لذت...از خودم...
همه و همه آهنگی از بی آبرویی خاک این دیاره...
بی آبرویی خاکی که از هرخاکی مقدس تره...
بی آبرویی خاکی که از هر دیاری آبرومند تره...
و بی آبرویی خاکی که ازهرخاکی اصیل تره...
ترس دختر وقتی از کنارم رد میشد...
از بابت این بود که بخوام اذیتش کنم...
مثل خیلیای دیگه عذابش بدم...
محض خنده با حیثیتش بازی کنمو لذت ببرم...
اما وقتی آروم و آهسته از کنارم گذشت...
غرق آرامشی شد که وصف ناپذیر بود...
اینارو میبینمو دلم میسوزه...
دلم میسوزه به حال خاکی که ذره ذره ش بوی افتخار میده...
دلم میسوزه به حال دعاهایی که به ثمر نمیشینه...
دلم میسوزه به حال خودم و خودم های زیادی که عزیزترینشونو به دست این روزگار سپردن...
اینارو میبینم و تازه میفهمم که بیخود دلم نمیسوزه...
به حال اشکام...
وقتی دلنگران عشقمم...
که الان کدوم گرگی منتظر عبورشه...؟
که الان کدوم بی خدایی...چشم به راهش دوخته تا زندگیشو ازش بگیره...؟
اینارو میبینمو میفهمم دلواپسیام بیخود نیست...
وقتی دلواپسشم که الان کجاس...؟
پیش کیه...؟
کی کنارشه....؟
کی دستاشو میگیره...؟
کی نازش میکنه...؟
کی...؟
اینارو میبینمو میفهمم که دلواپسیام بیخود نیست...
وقتی بچه ای که نصف سن منم نیست...
با دختر هم سن من شوخی میکنه...
اینارو میبینمو غیرتم داغ میکنه...
داغ میکنم وقتی نمیدونم عشق من امشبو کجا میگذرونه...؟
وقتی نمیدونم حالا کجاست و کی سر رو شونه ش میذاره...؟
اینارو میبینمو بغض گلمو ذره ذره میسوزونه...
هربار دلواپسش میشم و باز...
به آخر که میرسم با خودم میگم..نه...
عشق من گرچه بی وفاس...اما خیلی پاکه...
پاکتر از همون مهتابی که آسمونه قلبمو روشن میکنه...
پاکتر از همون اشکی که صورت خسته مو خیس میکنه...
اما بازم ته دلم میلرزه...
گه گداری دلم میگیره و افسوس...
که حالا اونکه باید دستاشو بگیره...
تا عشق پاکشو به هوس تاریک این گرگا نفروشه...
من نیستم...
که دیگه من نیستم که باید مواظبش باشم...
من نیستم که باید غصه هاشو بخورم...
من نیستم که وقت غم...راهشو ببندمو وقت خنده...فرش قرمزی زیر پاش شم...
اینارو میبینمو افسوس..
که کاری از من برنمیاد...
افسوس...
...افسوس...
......افسوس...
.........افسوس...
...
از رو نیمکت بلند شدم...
به آسمون بارونی چشم دوختمو تو سکوت قلبم فریاد زدم...
...
بزن بارون...
بزن و خودت لکه تاریک این بی آبرویی رو از این خاک، پاک کن...
بزن بارون...
بزن و خودت گرگای این خیابونو خیس و آب کن...
بزن و خودت غرورو به قلبای فراری این مردم برگردون...
بزن بارون...
بزن و بذار دعای اون مادری که بچه شو به خدامون سپرده مستجاب شه...
بزن و بذار اشکای اون پدری که خوشبختی بچه شو تاریک میبینه به ثمر بشینه...
بزن و بذار...دلتنگی من...بسوزه...بمیره...آب شه...
بزن بارون...
بزن که بد تشنه ی این آب شدنم...
بزن که بد...
...
.........
..................
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و چه حسرت تلخی...
میون چشمام لونه کرد...
وقتی میدیم عشقم طعمه ی این سرنوشت شده و از من...
حتی اشک ریختنم بر نمیاد...
................
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داستان واقعی نبود...اما اتفاقاش بطور پراکنده...
واقعی بود...
به هرحال...اصل مطلب...
عین حقیقت بود...
واسه اثباتشم کافیه 5دقیقه تو نزدیک ترین پارک محل زندگیتون خلوت کنین...
چیزی طول نمیکشه...به حرفم میرسین...
واقعا دلم به حال این مردم از دست رفته میسوزه...
بابت این فرهنگ سوخته...
این امیده ناامید...
به امید روزی که هیچ دختری متنانتشو...
و هیچ پسری غرور و غیرتشو به قیمت هوس نفروشه...
.....
دوستتون دارم...
به خدای تک ضربهای لحظه هام میسپارمتون...
با آرزوی خوشبختی...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Logaft
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در سه شنبه 13 دی 1390(بازدید )برچسب:سوسو,,,logaft,,,sulogaft,,,susu,,,وقتی تو نیستی,,,زخم زبون,,,عاشقانه,,,احساس,,,خجالت,,,دلتنگی,,,برگشت,,,بی محلی,,,نفرت,,,تمومه,,,آخرین سلام,,,خون بازی,ساعت 15:45 توسط logaft| |

 

عشـــــــــق خیـــــــالی

 

 

چقد خوبه تو هستی...
دستاتو میگیرم...
نازت میکنم...
تو بغلم میگیرمت...
لباتو میبوسم...
تو چشمات دنیامو پیدا میکنم...
بین لبخندات تازه جون میگیرم...
با قطره اشکات بی صدا میمیرم...
از همه دنیا ناامید اما امیدو تو قلبت پیدا میکنم...
صدات که میاد تا آسمون پر میکشم...
سر که رو شونه م میذاری...
حس میکنم با ارزشم...
آره...
چقد خوبه تو هستی...
تو که هستی...
همه دنیاام که روبروم وایسه...
میدونم باز شونه هات قبله ی امید منه...
میدونم دوسم داری...
میدونم یکی رو دارم...
میدونم بی کس نیستمو یکی هست که آرومم کنه...
چقد خوبه تو هستی...
تا با همیم...
همه از حسرت خوشبختی ما...
با دست نشونمون میدن...
باهم که تو کوچه خاطرات، تنها میشیم...
دزدکی نگاهمون میکنن...
چقد خوبه همه باور دارن...
ما عاشقیم...
چقد خوبه همه باور دارن...
ما از هم جدا نمیشیم...
چه قشنگه شبا که میخوام بخوابم...
میای تو بغلم...
چشماتو میبندی و تو آغوش خودم خوابت میبره...
چه قشنگه دلت که میگیره...
سر رو شونه م میذاری...
دستامو میگیری...
میذاری باور کنم تکیه گاهتم...
چه قشنگه از همه دنیا که خسته میشم...
میذاری بیام کنارت...
ببوسمت...نازت کنم...
دست رو موهای لطیفت بکشمو...
خستگی هام از یادم بره...
چقد خوبه...تو مال منی...
اینجوری همه دنیا به این خوشبختی حسرت میخورن...
اینجوری همه دنیا دوست دارن جای ما باشن...
چه خوبه عشق من تویی...
چه خوبه من عاشق توام...
چه خوبه تا آخرین نفس...
دست همدیگه رو تنها نمیذاریم...
وقتی تو هستی...
دوست دارم همه بدونن فرشته من کیه...
دوست دارم همه دلشون بخواد جای من باشن...
دوست دارم به همه نشونت بدم و داد بزنم...
این فرشته...مال منه...
مال خودم...
مال خودم که جونمو براش میدم...
دوست دارم همه اونا که دوستت دارن...
جلو من کم بیارن...
دوست دارم شبا تو حسرت داشتنت اشک بریزن...
روزا به امید داشتنت آواره شن...
از غم دوریت مریض و داغون شن...
دلتنگ داشتنت تب کنن...
واسه دوباره دیدنت عذاب بکشن...
دوست دارم فقط من به تو برسم...
فقط من برات بمیرم...
فقط من تو رو داشته باشم...
چه قشنگه برا داشتنت، انقده بدجنس میشم...
چه قشنگه واسه کنارت بودن خون تو رگام به زندگی پوزخند میزنه...
چه قشنگه تورو دارم و دیگه برام مهم نیست...
نفس بیاد یا بره...
مهم نفسای گرمه توئه، که شعله ی آتیش وجودمه...
مهم تویی که مثه خون تو رگامی...
تو که مثه نفس تو سینه می...
تو که مثه تپش تو قلبمی...
تو که مثه عشق...تو احساسمی...
چه قشنگه یه ساعت ازت دور میشم...
دل نگرانم میشی...
دل نگرانت میشم...
چه قشنگه به همین زودی...
دلم برات تنگ میشه...
ضربان قلبم تند میشه و انگاری دلواپست میشم...
چه قشنگه گرمی جمله ی دوستت دارم...
چه قشنگه آتیش عشق...ما دوتا...
چه قشنگه یاد تو...وقتی فراموشم نمیشه...
چه قشنگی تو...وقتی همیشه کنارمی...
چه خوبه این همه وابستتم...
چه خوبه این همه عاشقتم...
چه خوبه میدونم اگه نباشی...میمیرم...
چه خوبه این همه وابستگی...وقتی تو هم عاشقمی...
چه خوبه این همه دلبستگی...وقتی میدونم تنهام نمیذاری...
چه خوبه این همه احساس...که یکجا...تسلیم عشق توئه...
چه خوبه این همه آرزو...وقتی فقط با تو برآورده میشه...
چه خوبه این همه امید...وقتی...
.............................
...................
............
.......
....
اینارو میگمو چشمامو که وا میکنم...
میبینم همه ش خیاله...
یه مشت خیال باطل...
که حالا تموم امید من...به این زندگیه خاموشه...
میبینی...؟
میبینی بدون تو...هیچی ندارم...؟
میبینی چقد تنهام...چقد بی کسم...؟
میبینی تموم دار و ندارم...یه مشت فکر وخیاله...؟
اما خداییش خیلی قشنگه...
فکرشو بکن...
....
یه شب که دوباره تو بغل من بخوابی...
یه روز که دوباره سر رو شونه ی من بذاری...
یه روز که از دلتنگی اشکاتو به من هدیه بدی...
یه شب که دوباره تکیه گاه بی کسیم بشی...
یه شب که دوباره بذاری سر رو شونه ت بذارم...
وای خدا...
چقد قشنگه این همه خیال رنگارنگ...
این همه امید قشنگ...این همه دلیل زندگی...
یعنی میشه یه روز دوباره...
همه ی این آرزوهام زنده بشن...؟
یعنی میشه دوباره...تموم این بی کسیام تموم بشن...؟
عشق من...نگا نکن چه بی کسم...
زندگیم خیلی قشنگه...
وقتی تو عالم خیال...
صبحا با صدای قشنگت بیدار میشم...
شبا تو گرمای حضورت میخوابم...
تو بی کسی...به شونه های پاک ت تکیه میدم...
از پا که بیفتم...از چشمای نازت نمیفتم...
دلم که از همه بگیره گرم احساست...باهات درددل میکنم...
گاهی پا به پای هم گریه میکنیم...
گاهی پا به پای هم میخندیم...
گاهی میگی دوسم داری...گاهی میگم دوستت دارم...
گاهی زخم زبونم میزنی...گاهی سنگ صبوری میکنم...
گاهی بهونه گیر میشی...گاهی دلخور میشم...
گاهی مهربون میشی...گاهی بداخلاق میشم...
میدونم تو نیستی...اما...
با تموم این فکر و خیال....دنیام خیلی قشنگه...
خوشبخته خوشبختم...
محو خیالی که آرزومه یه روزی بشه واقعیت...
نفس میکشم...
وای خــــــــــداجـــــــــون...
یعنی میشه یه روز چشمامو که وا میکنم...
ببینم عشقمم کنارمه...؟
دستامو گرفته...منتظر چشمامو وا کنم تا چشمای نازشو ببینم...؟
یعنی میشه یه روز این غبار حسرت...
از آیینه بختم پاک شه...؟
یعنی میشه یادش که میفتم...دلم نگیره...؟
آخه بخدا خیلی سخته...
یکی رو انقد دوست داشته باشی...
که خیال نبودنش آتیش بشه...بزنه به ریشه ی امیدت...
یعنی میشه دوباره یه روز...
غرق نگاهش که میشم...
عکس خودمو تو قاب چشمای مهربونش پیدا کنم...؟
یعنی میشه یه روز تک تک این آروزها...
تک تک این فکر و خیال...
رنگ واقعیت بگیره...
دست تو دستای گرمش بذارم...؟
نمیدونم عشقم اما...
کاش بشه...
کاش دوباره یه روز بشه تو مال من باشی...
مال خوده خودم...
اگرچه هرچی اصرار میکنم...
هرچی با دست پس میزنمو هرچی با پا پیش میکشم...
نمیفهمی دارم التماس میکنم که برگردی اما...
به هرحال...
این همه آرزو...حالا تنها آرام بخش این بی کسیه...
اما فکرشو بکن...
چی میشد اگه اینا فقط خیال نبود...
تو واقعا بودی و من واقعا داشتمت...
تو مال من بودی و من فقط مال تو...
تو بودی و من فقط...
....................
............
........
....
..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمیدونم...
جدا از تموم نفرتی که آتیش شد....
زد به کلبه ی کوچیک عشقم...
هنوز حسی هست که منو دیوونه خودش میکنه...
هنوز...حسی هست که منو از خودم دور میکنه...
حسی که هنوز...خاطراتمو تو قلبش نگه داشته...
حسی که گرچه سرده...
اما هنوز با شعله عشق...در هم آمیخته...
حسی که هنوز...
...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه پست...
با جمله های ساده و غیرادبی...
فقط محض دلخوشی چشمای خیسم...
وقتی خودشو گول میزنه...
میگه اون هنوز دلش با ماس...
بابت تاخیرایی که تو آپ کردنا میفته...
از تموم دوستای گلم عذر میخوام...
خب یه مدتی درگیر امتحانامو و تموم که بشه...
با دستی پرتر از قبل و احساسی عاشقانه تر...
نظم گذشته رو به این جمله های عاشق برمیگردونم...
دوستای گلم...
دوستتون دارم...
یادتون نره همیشه محتاج دعای شما دوستای خوبمم...
به خدای تک ضرب های لحظه هام میسپارمتون...
با آرزوی احساسی گرم...لبخندی عاشق...قلبی مغرور...
...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Logaft
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
So Sorry Friends

ادامه مطلب
نوشته شده در دو شنبه 12 دی 1390(بازدید )برچسب:سوسو,,,logaft,,,sulogaft,,,susu,,,وقتی تو نیستی,,,زخم زبون,,,عاشقانه,,,احساس,,,خجالت,,,دلتنگی,,,برگشت,,,بی محلی,,,نفرت,,,تمومه,,,آخرین سلام,,,حلقه,,,آهنگ حلقه,,,مجید خراطها,ساعت 6:0 توسط logaft| |

 

خیس اشـــــک

 


ازت بدم میاد...
بینمون یه دنیا فاصله س  و نمیخوام هیچوقت ببینمت...
قلبمو شکستی...حتی صبر نکردی خاکش کنن...
رفتی... و از من و تموم خاطراتمون گذشتی...انگار نه انگار...
حالا دیگه واسه برگشتنت خدا خدا نمیکنم...
واسه بودنت خدا خدا نمیکنم...
واسه دیدنت خدا خدا نمیکنم...
تو مال اون بی خدا باش و من مال یه دنیا تنهایی...
فقط هیچوقته هیچوقت دیگه منو...
....................
کاغذو پاره میکنم و یه کاغذ تازه برمیدارم...
................
دیگه تو قلبم جا نداری...
عشقی بهت ندارم و هرچی که بود تموم شده...
برو و دیگه فکر برگشتو نکن...
دستاتو بسپر به دستاشو دیگه خیالی نکن...
من اینجا خوبم و از دوریت آرومه آرومم...
اینجا همه چی خوبه و هیچ غمی نیست...
که منو منتظر به رات...
..........................
باز کاغذو خط خطی میکنم...
پاره ش میکنم و یه کاغذ تازه برمیدارم...
چشامو میبندم...
یه نفس عمیق میکشمو...
دوباره از نو مینویسم...
.................................
از اولشم برات مهم نبودم...
مهم نبوم که کجام...با کی ام...حالم خوبه یا نه...
مهم نبود مرده م یا زنده...
من فقط سنگ صبوری بودم...محض آروم کردن دل آواره ت...
من مهمون ناخونده ی قلب بی پناهت بودم...
قلبی که ای کاش هیچوقت...
...........................
اشک تو چشام جمع میشه...
کاغذو مچاله میکنم و سرمو میذارم رو میز...
قلبم پر از درده...
آخه چرا...چرا نمیتونم بهت بد بگم...؟
چرا نمیتونم تو چشات زل بزنم بگم ازت بدم میاد...؟
چرا نمیتونم وقتی بهت فکر میکنم...جلو لبخند عاشقونه مو بگیرم...؟
خب آخه این چه دردیه که نمیتونم ازت دل بکنم...بهم بگو...
این چه حسیه که نمیذاره فراموشت کنم...؟
چرا تا یادت میفتم خیس اشک میشم...؟
چرا تا اسمت میاد دلم هوایی میشه...؟
چرا تا میشنوم مریض شدی دلنگرانت میشم...؟
چرا تا میشنوم خوشحالی...دلگرم میشم...؟
چرا من رو اون بی خدا حساسم...؟
چرا رو تو تعصب دارم...؟
چرا اسمت رو لب نامحرم بیاد...غیرتی میشم...؟
...
بهـــــــــــــــــم بگـــــــــو...
...
سرمو بلند میکنم...لباسام خیس اشکه...
بی هوا لبخند میشینه رو لبم...
به قاب عکست خیره میشم...
چقد جات خالیه...
اما...
...
یه کاغذ دیگه برمیدارم...
نفسمو حبس میکنم...
قلمو محکم تو دستام میگیرمو...
اینبار باید بنویسم...
باید...
.............................
ازت متنفرم...
از تو که تو اوج نیاز...
تو آغوش رقیبم نشستی...
از تو که تو اوج نیاز...
دستامو تنها ول کردی...
از تو که برات میمردم و باز...
...................
...
که یهو چشام پره اشک میشه...
آخه منه لعنتی...هنوز برات میمیرم...
آخه هنوز دوستت دارم...
آخه هنوز عاشقتم...
آخه هنوز...
....
میخوام فریاد بزنم...
اما بغض گلوم محکم راه نفسمو بسته...
میخوام آخرین نفسمو به اسم تو بگم...
اما نفسم در نمیاد...
قلمو میکوبم رو میزو...
...
ای کاش فقط یه لحظه فراموشت میکردم...
فقط یه ساعت...یه دقیقه...
فقط یه نفس از یادم میرفت...
صدای قشنگت...صدای خنده های گرمت...
وقتی میخندیدی و من دنیارو هدیه میگرفتم...
ای کاش فقط یه لحظه مال من بودی...
مال خودم...مال همین دستای سردم...
مال همین جسم بی جونم...
...

***
پره درد میشمو...
با صدای لرزونم زمزمه میکنم...
...
خوب میدونم بد بودم...
خوب میدونم سرد بودم...
خوب میدونم مرد خوبی نبودم...
خوب میدونم اونکه خواستی نبودم...
اما بیا و فقط یه روز دوباره مال من باش...
مال خودم...دستای یخ زده م...قلب شکسته م...
بیا بذار باور کنم هنوز یه ذره تو قلبت جا دارم...
بذار تو این سرما...آواره ی این خیابونا نشم...
قلبتو داشته باشم که زیر بارون...کنارش آروم بگیرم...
بذار وقتی حالم بده بهت تکیه کنم...
حس کنم یکی رو دارم...
بی کس نیستم...هستی و عاشقونه عاشقتم...
بیا و فقط یه بار...فقط یه بار غرورتو بشکن...
یه روز کنارم بمون و بذار تا میتونم حست کنم...
دستاتو ببوسم...
نازت کنم...تو سر رو شونه م بذاری...من نوازشت کنم...
تو، تو بغلم بیای و محکم بغلت کنم...
توروخدا فقط یه روز بیا...یه روز بذار زنده بشم...
بیا و فقط یه ساعت...مال خوده خودم باش...
جدا از همه ی دنیا...دستات مال من...چشمات مال من...اشکات مال من..
لبخندت مال من...خنده هات مال من...زخم زبونات مال من...
ولی فقط یه ساعت بیا کنارم باش...
یه ساعت بیا همون لحظه های خاطراتو تکرار کنیم...
میخوام غرورمو بشکنم...جلو چشمای نازت اشک بریزم...
واسه بار اولم شده...میخوام جلو چشمای مهربونت گریه کنم...
بذار گریه کنم آروم شم...یه روز بیا و فقط یه روز اشکامو پاک کن...
مگه چیزی ازت کم میشه...؟
خب هرروز مال اونی...بیا و یه روز مال من باش...
فقط یه روز...فقط یه کوچولو...به یاد قدیم
نذار یادم بره عطرت چه خاطراتی داشت...
نذار یادم بره خنده هات چه طنینی داشت...
نذار یادم بره زخم زبونات چه لذتی داشت...
بیا و کنارم بشین...دستامو بگیر...سرمو رو شونه ت بذارم و فقط یه بار باهات درددل کنم...
قول میدم بذارم بری...بیا یه روز...واسه یه ساعت...واسه یه دقیقه خودتو به من بسپر...
مثل قدیم...عشق من...بیا و دوباره تو شبای تاریکم سوسو کن...
بیا...فقط یه دم بخاطر من...بخاطر خودم...بخاطر گذشته...
دوباره مال من باش...
عشق من...فقط یه روز بیا...
...

***
........................
خونه غرق اشک میشه و انگار...
دوباره دیوونه شدم...
یه کاغذ تازه برمیدارم...
قلممو برمیدارمو با دستای سستم و چشمای خیسم...
عاشقونه...مینویسم...
........................
دوسش داری...میدونم...
من مزاحمم...
اما فقط واسه دلخوشیم...فراموشم نکن...
تو خوب بودی و من بد...
تو فرشته بودی و من بد...
تو مهربون بودی و من بد...
میدونم...
بهت زخم زبون میزدمو تو سکوت میکردی...
با بی محلی عذابت میدادم و تو سکوت میکردی...
دیگرانو به رخت میکشیدمو تو سکوت میکردی...
میدونم...
خب تو فرشته بودی...
اینم میدونم...
فقط منو ببخش...اگه لایق داشتنت نبودم...
اگه بودی و قدرتو ندونستم...
اگه آسون قلبتو شکستم و اگه آسون از گناهم گذشتی...
تو عاشق بودی و من دنبال دیگری...
چشام آواره این خیابون بود و تو فقط خیره به من...
ببخشید اگه دیدمت و احساست نکردم...
دوسش داری..میدونم...
من مزاحمم...
اما فقط محض عشقمون...فراموشم نکن...
حس میکردم دوستت ندارم اما...
هرکار کردم...انگار که نه انگار...نشد...
نشد ازت دل بکنم و تازه میفهمم...
چقدر دوستت دارم...
ببخش اگه همیشه بودی و فرشته بودی و من...
هیچوقت باورت نکردم...
...
.............................
قلممو میذارم کنار...
یه لبخندی رو لبمه...
آخه من هنوز عاشقم....
آخه من هنوزم...
...
قاب عکستو برمیدارم و میبوسم...
باز میبوسم...
و باز میبوسم...
بازم میبوسم...
انقدر میبوسم تا طعم لبات...
رو لبام برگرده...
انقدر میبوسم تا عکس چشات...
به چشام برگرده...
انقدر میبوسم...تا خودت برگردی...
فقط واسه یه روز...
تا بذاری سر رو شونه ت بذارم...
خیس اشک...دستاتو بگیرم...
اسمتو زمزمه کنم و آروم بگیرم...
فریاد بزنمت...
که حتی اگه باید بری...
فقط یه بار دیگه حس کنم مال منی...
توروخدا یه روز بیا...
تورخدا یه روز برگرد...
توروخدا...
..................
........................
......................................
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اشک اشک اشک و اشک...
این پست بخاطر همین اشکا اسمش شد «خیس اشک»...
تموم حرفامو تو ادامه مطلب گفتم فقط اینکه...
مطلبی که بین 3تا ستاره داخل پست هست...
حرفای حقیقیه خودمه به عشقم...
نه از رو ادبه نه از رو ادبیات....
عین اون حرفاییه که میخوام بدونه...میخوام بش بگم....
دوستتون دارم...
به خدای تک ضربهای لحظه هام میسپارمتون...
با آرزوی موفقیت...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Logaft
ــــــــــــــــــــــــــــــ


ادامه مطلب
نوشته شده در یک شنبه 4 دی 1390(بازدید ),ساعت 16:15 توسط logaft| |

کــــــــــم میـــــــارم...

 

تحملم تموم شده...
نمیخوای برگردی...؟
جونم به لبم رسیده...
نمیخوای برگردی...؟
دستم از بی کسی یخ زده....
نمیخوای برگردی...؟
اشکام دیگه تموم شده...
یعنی نمیخوای برگردی...؟
خب حق داری...
تو چه میدونی چه احساسیه وقتی سینه ت از عشق میسوزه...؟
تو چه میدونی چه حالیه وقتی چشمات از اشک، تاریکه...؟
تو چه میدونی بی خوابیه شبام از چیه...؟
تو چه میدونی دلیل تنهاییم چیه...؟
تو چی میفهمی از سردیه دستای من...؟
تو چی میفهمی از سرخی چشمای خیسم...؟
تو چی میفهمی از بی کسی روز و شب من...؟
تو که آرومه آرومی...تو که دستات گرمه...
تو که دلیلی برای بارون نداری...غمی نداری...
از کجا باید بدونی...چی میگم...وقتی میگم از دوریت خون گریه کردم...؟
از تو برای من...
یه دنیا خاطره مونده...
چندین و چند حسرت...
یه قاب عکس خالی...
یه آرزوی عاشقونه...
یه امید واهی...به برگشتنت...
یه سینه که از درد میسوزه...
دوتاچشمی که از اشک...خیسه خیسه...
دوتا دست سرد و یخ زده...
دوتا پای سست و ناتوان...
یه صدای لرزون و پرتنش...
قلبی که تپشاش نامنظمه...
نبضی که ضربه هاش رو به سقوطه...
فریادی که طنینش...پر از سکوته...
 و نامه هایی که هیچوقت کسی نخوند...
اما از من برای تو...
حتی خاطره ای زودگذر...
محض یادآوری اون روزا نمونده...
میبینی...؟
میبینی چه آسون...با اونکه پناه بارون چشمات بود...
غریبه شدی...؟
میبینی چه آسون...با اونکه امید لحظه های بی کسیت بود...
غریبه شدی...؟
حالا از من برای تو حتی...
نه خاطره ای گذرا مونده...
نه حسرتی برای برگشت...
نه یه تیکه عکس کهنه...
نه یه آرزوی پر از نفرت...
نه یه امید به نابودیمو...
نه یه سینه پر از آتیش...
نه چشمای پر از اشک...
نه دستای یخ بسته...
نه پاهای نیمه جون...
نه صدای ناامید...
نه قلبی بی تپش...
نه نبضی بی صدا...
و نه نامه ای پاره پاره...
خوش به حالت...
آخه دلیلی نیست که یادی از من بکنی...
بگم مهربون بودم...؟
خب اون از من مهربونتره...
بگم عاشقم بودی...؟
خب بیشتر عاشق اونی...
بگم پناهت بودم...؟
خب به اون پناه آوردی...
آخـــــــه کــــــــــــــم میارم...
کم میارم وقتی میبینم انقد به من سره...
انقد ارزش داره...انقد دوسش داری...
انقد آرومت میکنه و انقد بهت نزدیکه...
آخه خب مگه من نبودم اونکه دنیارو با یه تارموش عوض نمیکردی...؟
مگه من نبودم اونکه پای تک درددلش زار زار گریه کردی...؟
مگه نگفتی دوسم داری...؟...مگه نگفتی عاشقمی...؟
مگه نمیگفتی تا ابد کنار همیم...؟
کو اون اسب سفیدی که باید باهاش شاهزادمو میبردم...؟
کو اون حس و احساسی که باید باهاش عشقمو پیدا میکردم...؟
کو اون همه قول و قرار...اون همه خنده...اون همه گریه...؟
مگه نگقتی تا همیشه باهمیم...؟
مگه برنگشتی تا دوباره از نو شروع کنیم...؟
بهم بگو...
بگو تا کی باید به انتظار دیدنت فال بگیرم...؟
بگو تا کی گلارو پشت سرت پر پر کنم تا برسی...؟
بگو تا کی ستاره هارو بشمرم تا برگردی...؟
بگو تا کی چشمامو ببندم...تا ده بشمارم و بگم چشمامو که وا میکنم...کنارمی...؟
بگو...بگو تا کی منتظر بشینم...تا کی چشمامو به رات بدوزم...؟
بگو...بهم بگو و بذار دوباره آواره این خیابونا...
دنبال تو و عطرت و عشق و احساس پاک ت بگردم...
بذار حس کنم عاشقم...
هنوز...مثل قدیم...مثه اون روزا که برات میمردم و برام تب میکردی...
مثه اون روزا که صدای خنده های نازتو به حریم گوشام هدیه میکردی...
بیا و دستاتو بسپر به دستایی که حسرت نشین حرمته قلبته...
بیا و خودت دست عاشقی رو سرم بکش...
نذار هیشکی جز خودت بگه دوسم داره...
نذار هیشکی جز تو دستامو بگیر...
بیا و بگو برات مهمه که من فقط مال تو باشم...
بیا و بگو و بذار حس کنم تو فقط مال منی...
بیا...بیا و دوباره دستامو تو دستات پناه بده...
بذار فقط تو بغل خودت گرم شم...فقط تو آغوش خودت...
نذار تو بغل هیچکس دیگه آروم بگیرم...
بیا و دوباره از نو...تو فقط مال منو...منم فقط مال تو...
بیا و نذار کم بیارم...
وقتی دستای رقیبمو تو حرمت مقدس دستات میبینم...
بیا...فقط بیا...و فقط بخاطر من بیا...
دستام سرده...بیا و گرمای لحظه هاشون باش...
چشمام خیسه...بیا و با دستای پاک ت از اشک پاکشون کن...
قلبم شکسته...بیا و با احساس پاک خودت بهش بند بزن...
احساسم داره میمیره...بیا و با نفس گرم خودت، ضربانشو احیا کن...
بیا و منو مدیون خودت کن...تا هیچوقت یادم نره...
اونکه گرمای وجودم بود و سرمای الانم از اونه...
بیا...بیا و حتی اگه باید تحمل کنی...
تحملم کن...
شاید تو آغوش خودت...
تا انتها...
وداع کنم...
شاید تو آغوش خودت...
تا انتها...
..............
...........
.......
....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و ای کاش...وقت وداع...
احساسمو از چشمای خیسم میخوند...
بلکه وقتی رفت...
هیچوقت یادش نره...
حرمت عشقی که با سفر...
آســــــــــون شکســـــت...
.............
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با تشکر از دوستای خوبم...
با تشکر از شما دوستا گلم...
با تشکر از داداشا و آجیای باوفام...
و با تشکر از احساسم که هیچوت تنهام نذاشت...
حتی تو اوج سرما...
.............
دوستای گلم...
ادامه مطلب با پستی پر از احساس...
و توضیحاتی درباره قابلیت جدید وب...
برای شما دوستای عزیزم...
دوستتون دارم...
به خدای تک ضربهای لحظه هام میسپارمتون...
با آرزوی خوشبختی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Logaft
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ادامه مطلب
نوشته شده در پنج شنبه 1 دی 1390(بازدید )برچسب:سوسو,,,logaft,,,sulogaft,,,susu,,,وقتی تو نیستی,,,زخم زبون,,,عاشقانه,,,احساس,,,خجالت,,,دلتنگی,,,برگشت,,,بی محلی،قصاص،تلافی،نفرت,ساعت 22:54 توسط logaft| |

لحـــــــــظه آخــــــر

 

داشت میرفت...
گوشه اتاق...
به دیوار تکیه دادمو خیس اشک...
به چشمای مهربونی که از فردا...
حسرت دیدنش به چشمام می موند...زل زدم...
گونه هام از اشک خیس و باز...
برای دلخوشیش...لبخند رو لبام بود...
هرلحظه تپش ثانیه هام سردتر میشد و هردم خیال رفتنش گرمتر...
میخواستم دستاشو بگیرم...
روی ماهشو ببوسم و فقط یه بار دیگه التماسش کنم...
که فقط یه روز دیگه دیرتر برو...
اما از بس قلب پاکشو التماس کردم...
خجالت میکشیدم دوباره دست به دامنش بشم...
چشمای نازش خیس اشک بود...
قلبم غرق خون و شیشه ها غرق بارون...
با خودم گفتم ای کاش...
فقط یه بار...
برای یه ثانیه...
واسه یه لحظه بتونم تو بغلم بگیرمش...
بهش بگم دوسش دارم و شاید از رفتنش پشیمون شه اما...
نمیخواستم اسیر احساسم بشه...
چشمای خیسمو بستم...
اشکای سردمو پشت لبخندم پنهون کردمو...
غرق سکوت...برای بودنش دعا کردم...
چه با متانت...چه باوقار...
چه پرغرور...
حتی لحظه های آخرشم زیباس...
وسایلشو جمع میکرد و دست به هرچی که میزد...
انگار آسمون خاطراتمو ورق میزد...
غرق اشک بودم و باز محو سکوت...
با یه لبخند دروغی...حسشو آروم میکردم...
وسایلشو برمیداشت و میدیدم گه گداری...
زیر چشمی اشکامو نگاه میکنه...
تا چشمای نازش به لبخندم میفتاد...
سرشو پایین مینداخت و میدیدم قطره های اشکو که روی ماهشو میشست...
بدنم سسته سست بود...پاهام توانی برای ایستادن نداشت و چشمام نوری برای دیدن...
به دیوار سرد خونه تکیه دادمو نگاهمو به موهای لطیفش...
صورت ماهش...
چشمای نازش...
دقیق تر کردم...
از فردا سهم من از این زیبایی...
حسرته دوباره ی لبخند بود و بس...
آوارگی و بیچارگی بود و بس...
تنهایی و بی کسی بود و بس...
چمدونش پر شده بود و باز وسایلی برای بردن بود...
خواستم التماسش کنم...
لااقل پیرهنتو جا بذار...بذار عطرت تو خونه بمونه...
نذار عطرت فراموشم بشه اما لباساشو جمع کرد...
خواستم التماسش کنم که لااقل عکساتو از من نگیر...
اما تک تک عکساشواز آلبوم خاطراتمون برداشت و با خودش برد...
من موندم و چشمای خیسم...
نامه ای که براش نوشته بودمو شاخه گلی که دیگه خشکه خشک بود...
خدای من...
از فردا کی قراره تکیه گاه عشق من شه...؟
اون کیه که میخواد دستاشو از دستام بدزده...؟
اون کیه که شبا کنارش میخوابه و روزا بیدارش میکنه...؟
اون کیه که میخواد بگه...دوسش داره...؟
اون کیه که میخواد دستاشو بگیره...؟
اون کیه...؟
تموم این سئوالا قلبمو پر میکرد و روم نمیشد...
بپرسم اون کیه که تو رو ازم میگیره...؟
تک تک وسایلشو جمع کرد...
چمدونشو بست و سراسیمه اتاقارو گشت..
مبادا چیزی جا بمونه...
با هرقدمش، سست تر از قبل میشدم...
دستام سردتر از قبل میشد و چشمام خیس تر از قبل...
نگاهشو از نگاهم میدزدید...مبادا عشق...جادومون کنه...
بدون معطلی اومد و آماده رفتن شد...
در حالی که پر از اضطراب...با گوشه مانتوش بازی بازی میکرد...
در حالی که سرشو پایین انداخته بود و منو از نگاهش محروم میکرد...
زیر لب گفت...
من دیگه باید برم...
موجی از اشک...شعله شد و به صورتم زبونه کشید...
خواستم التماسش کنم که عشقم...
عزیزترینم...
فقط یه کم دیگه صبر کن...بذا با رفتنت خو بگیرم اما...
زبونم بند اومد و غرق سکوت...
احساسمو زیر پا گذاشتم...
هنوز سرش پایین بود و ادامه داد...
کاری با من نداری...؟
خواستم فریاد بزنم که بمون...بمون و بد باش...
بازم تحمل میکنم...
فقط بمون...
بمون و زخم زبونم بزن...اشکالی نداره...
ولی بمون...پیشم بمون...
خواستم بپرسم آخه کی مثه من پای حرفات میشینه...؟
کی مثه من به تک تک درددلات گوش میده...؟
کی مثه من با گریه هات خیس اشک میشه و با خنده هات بهاری و نو...؟
اما باز غرق سکوت...چشمامو به چشمای خیس و نمناکش دوختم...
به دستای گرمی که از اضطراب سرد بود ومیلرزید...
به لب هایی که از فکر و خیال...یه لحظه آروم نداشت...
میخواستم بلند شم...تو بغلم بگیرمش و تموم این دلواپسیارو از دل پاکش بگیرم اما...
خوب میدونستم که دیگه...اونکه باید آرومش کنه...من نیستم...
که حالا کس دیگه ایه که باید تکیه گاهش بشه...
کس دیگه ایه که باید نوازشش کنه...
کس دیگه ایه که...
چمدونشو برداشت...
غرق اشک شد و پشتشو کرد به من...تا اشکاشو نبینم...
رفت سمت در...
هر قدمی که سمت در برداشت...نفسامو سردتر و سردتر کرد...
آروم در خونه ی بی کسیامو وا کرد و دیگه قدم از قدم برنداشت...
چمدونشو زمین گذاشت و آروم منو نگا کرد...
حلقه شو از دستش درآورد و زمزمه کرد...
دیگه به این نیازی نیست...
این جمله رو گفت...حلقه شو  رو زمین انداخت و در پشت سرش بست...
حالا من موندم و یه دنیا بی کسی...
منو جسمی که خیس اشکه...
منو جسمی که غرق خون...
منو جسمی که سرد و خسته س...
منو خاطراتی که همینجا به آخر میرسه...
منو دنیایی که همین دور و برا باید به گل بشینه...
با هر سختی که بود...خودم به پنجره رسوندم...
بیرونو نگا کردمو...
آره...
میرفت...
میرفت و با چشمای خودم میدیدم...که میره...
خواستم فریاد بزنم...خدانگهدار...
اما انگار دیگه برای خداحافظی هم دیر بود...
پیرهنم از اشک خیس و دستام از غم؛ سست...
رفت و رفت...تا دیگه برای همیشه...
از قاب چشمام پاک شه...
یه نگاه به آسمون ابری کردم...
اونم از درد من میناله...
اونم از غصه هام، خیس اشکه...
اونم پر از بارونه و با وجود میباره...
ببار بارون...
ببار و اشکامو از صورتم بشور...
ببار و دل شکسته ی این خونه رو مرهم باش...
ببار و خودت مواظب عشقم باش...
حلقه شو از زمین برداشتم...
بوسیدمو آروم آروم، باور کردم که انگار...
لحظه های آخر هم...به آخر رسید...
قاب عکس خالیشو نگاه کردمو...آره...
دیگه امیدی به برگشت نیست...
دیگه امیدی به لبخند نیست...
سست تر از قبل...نیمه جون رو زمین افتادمو...
ای خدا...
فقط یه بار دیگه...
واسه یه لحظه دیگه بذار...
دوباره تو چشمای نازش خیره شم...
تو قلب پاکش خونه کنم و واسه یه بار...
بهش بگم...
دوســـــــــتت دارم...
...................
...........
......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و لحظه های آخر...فراموش نشدنیست...
وقتی که باور کنی...
پایان لحظه آخر...پایان لبخندی عاشقانه است...
پایان لبخندی...
..................
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستای گلم دوستتون دارم...
یه کم تو سبک نوشتاری این پست تغییراتی دادم...
به امید اینکه جمله ها پیش از پیش جادو کنه...
به خدای تک ضربهای لحظه هام میسپارمتون...
با آرزوی موفقیت...
........................
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Logaft
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در دو شنبه 28 آذر 1390(بازدید )برچسب:سوسو,,,logaft,,,sulogaft,,,susu,,,وقتی تو نیستی,,,زخم زبون,,,عاشقانه,,,احساس,,,خجالت,,,دلتنگی,,,برگشت,,,بی محلی,,,نفرت,,,تمومه,,,آخرین سلام,,,خون بازی,ساعت 9:44 توسط logaft| |

حرفای مــــــــردونه...

 

 

آهای تو که دستای عشقمو ربودی...
لااقل یه لحظه صبر کن...
بذار وصیت دل بی کسمو بهت بگم...
بذار بگم وقتی بره...چه جوری تنها می مونم...
بعدا برو...برو و عشقمم ببر...
..........
......
...
عشق من دنیای منه...
وقتی میبریش...بپا دلخورش نکنی...
دلش که بگیره...دل من میمیره...
وقتی دستاشو میگیری...بپا آرومش کنی...
عشق من تپش لحظه هام بود...اگه بره...لحظه هام میمیره...
فقط بپا وقتی رو شونه ت سر میذاره...حس کنه کنارشی...
عشق من الهه احساس بود...بپا یه وقت چیزی نگی...احساسشو خط بزنی...
بی وفای من...زندگیه منه...بپا باهاش بی وفایی نکنی...
حتما دوستت داشته که حاضر شده...منو کنار بذاره...
منی رو که غصه هاشو خوردمو شکستم و فرورییختم اما باز سکوت کردم...
حتما دوستت داشته که حاضر شده احساس منو...عشق منو آرزوهای بزرگمو...
به یه لحظه با تو بودن بفروشه...پس یه وقتی دلگیرش نکنی...
مواظب باش رو احساسش پا نذاری...
بپا هیچ جای دنیا تنهاش نذاری...
بپا حالا که انقد دوستت داره، دلخورش نکنی...
گاهی ممکنه وقتی از همه دلخوره...یه کم باهات بد بشه...
اما باهاش بد نشو...برو کنارش...بغلش کن و نذار دلخور بمونه...
بذا وقتی کنارشی بهت تکیه کنه...براش تکیه گاه باش...
نذار حس کنه دوسش نداری...آخه خیلی دوستت داره...
راستی...یادت نره...
براش یه مرد خوب باش...
آخه میدونی؟...من هیچوقت مرد خوبی نبودم...
انقدر براش خوب باش...که منو آسون از خاطراتش خط بزنه...
انقدر خوب باش...که منو آسون فراموش کنه...
انقدر خوب باش...که هیچوقت تو اوج نیاز...دستاشو تو دستای یکی دیگه نذاره...
عشق من خیلی پاکه...بپا یه وقت این پاکی رو ازش نگیری...
گاهی دلش میگیره...دوس داره گریه کنه...
شونه هاتو بسپار بهش...
بذار انقدر رو شونه هات گریه کنه...
که غصه ای تو قلب پاکش نمونه...
قلب اون...خونه ی منه...اگه بشکنه...خونه خراب میشم...
آواره خیابونا میشم...
قلبشو نشکن...حتی غرورتم شکست...قلبشو نشکن...
یه وقتایی...اشکای قشنگش میاد میشینه رو گونه هاش...
خودت پاکشون کن...با دستای گرم خودت، اشکاشو از چشماش بردار...
نازکتر از گل بهش نگو...دلش زود میشکنه...
نذار دلش بگیره...
بعد من...تو قراره تکیه گاهش باشی...
یه وقت شونه خالی نکنی...
یه وقت نذاری عشق من...تو این زمونه خراب...
آواره قلب این و اون بشه...
نشونه ی تیر هوس کس و ناکس بشه...
نذاری عشق من پاک بودن فراموشش بشه...
شاید گاهی اذیتت کنه...عذابت بده...ممکنه کاراش عذابت بده...
به دل نگیر...چیزی تو دلش نیست...میخواد بگه بیشتر دوسش داشته باش...
البته...
گمون کنم با تو بدی نکنه...تورو عذاب نده...
آخه وقتی دیدمتون...وقتی دستاش تو دستت بود...
خیلی باهم خوب بودین...
گمون کنم مثل زمانی که اذیتم میکرد، تورو اذیت نکنه...
گمون کنم دوستت داره...بیشتر از من...
راستی تا حالا بهت گفته دوستت داره...؟
به من گفته...
یادش بخیر...تو اولین شبای آشناییمون بود...
آروم و یواشکی گفت دوسم داره...
منه ساده چقد دلخوش این جمله شدم...
اگه یه وقت به تو گفت زیاد باور نکنیا...ممکنه از رو ترحم بگه...
مثه من...
اما نه...گمون نکنم...
گمون نکنم به تو دروغ بگه...فکر کنم تورو خیلی دوستت داره...
خوش به حالت...اون دوستت داره...
بدون اینکه بهش گفته باشی...
اما من حتی وقتی التماسش میکردم...دوسم داشته باشه...
راحت از کنارم رد میشد...
راستی توام وقتی دستاشو گرفتی...حس کردی چقد آروم میشی...؟
وقتی دستاشو گرفتم تموم دنیام عوض شد...
توام حس کردی حرمت دستاش مقدسه...؟
وقتی دستاشو گرفتما...تموم جونم آروم شد...
همه ی مشکلاتم یادم رفت...تموم سختی ها فراموشم شد...
من موندم و یه لبخند رو احساسی که احیا شده بود...
یادش بخیر...
دستاشو میبوسم...حتی حالا که دستام تو حسرت گرفتن دستاش می مونه...
راستی...به جای من...
روی ماهشو ببوس...
آخه وقتی میرفت...فرصت نشد ببوسمش...
برا بار آخر تو بغلم بگیرمش...
دستاشو بگیرمو تو چشماش...چشمای نازش نگاه کنم...
به جای من نوازشش کن...چون دیگه نیستم که هردم سنگ صبورش باشم...
به جای من تو بغلت بگیرش...محکم...انقد که احساس کنه چقد دوسش داری...
بذار تلافیه تموم حسرتی که تو لحظه آخر موند...دربیاد...
و از طرف من...ازش عذرخواهی کن...
بخاطر همون قطره اشکایی که بخاطر بغض صدام ریخت...
دیگه تار و پودم خیس اشکه...
دستاشو بگیر...
دستاشو بگیر و باهم برین...
برین و خوشبخت باشین و اصلا فکر منم نکنین...
من قراره عمری با حسرت یه عشق...
یه عشق پاک...
زیر سقف خونه ای که دیگه امیدی نداره...
با بی کسی...خلوت کنم...
برین و خوشبخت باشین...وقتی من نفسای آخرمو با اسم اون بی وفا مزین میکنم...
برو و به جای من...مرد خوبی براش باش...
انقدر خوب...که وقتی با حسرت اسمشو فریاد میزنم...
صدامو نشنوه و گرم آغوش تو، از غصه ها رها بشه...
برو و به جای من...تکیه گاه لحظه هاش باش...
عشق جدیده عشق من...
خدا به همرات...
................................
.................
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و چه سخت میگذرد...
خاطره ی لحظات جدایی...
در برابر چشمانی که تا ابد...
محکوم به اشک میشود...
محکوم به...
...
.................................
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازم از اون خیالا که انگار میتونم انقدر راحت با رقیبم حرف بزنم...
مثل زمانی که خیال میکردم اگه یه روز عشقم...
بخواد با کس دیگه باشه...راحت حضورشو میپذیرم...
اما تا به لحظه ش رسیدم...دنیام تیره و تار شد...
چشمام خیس اشک و دستام سست و سرد...
اما به هرحال...مهم ناگفته هایی بود که لازم بود...
اون نامردی هم که عشقمو دزدید...بدونه...
بابت تاخیر طولانی وب از همه تون عذر میخوام...
یه مشکل کوچیک بود که مانع ادامه راه میشد...
اما به لطف خدایی که عشقمو بهش سپردم...حل شد...
با این همه باز متشکرم از تک تک شما دوستای گلم..
که منو تو این مسیر رها نکردین و کنارم موندین...
دوستتون دارم...
به خدای تک ضرب های لحظه هام میسپارمتون...
با آرزوی موفقیت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Logaft
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در پنج شنبه 24 آذر 1390(بازدید )برچسب:تولد,,,logaft,,,Logaft,,su-logaft,,,susu,,,عشق,,,,غمگین,,,blues,,,من و بی وفا,,,بی وفا,,,عاشقانه,,,,بی کسی,,,تنهایی,,,بی وفایی,ساعت 16:34 توسط logaft| |

حرف آخـــــر

 

 

بی وفا..
رفتی...خدانگهدار...
اما حرفایی مونده رو دلم...
که اگه نگم...بدجور آتیشم میزنه...
عمری تحملم کردی و لااقل...یه چند جمله ای هم بمون و ترکم نکن...
.................................
.......................
..............
نه میخوام از دلیل رفتنت بدونم...
نه میخوام از مسیر رفتنت با خبــــــر شم...
میری و از تو فقط خاطراتی می مونه...
که وقتی نیستی و قلبم التماس بودنتو میکنه...
بیفته به دامن احساسمو منو به آتیش بکشه...
میری و از تو فقط...احساسی می مونه...
که چند نفسی بیشتر از مرگ دور نیست...
میری و از تو فقط...زخمی رو قلب پاکم به جا می مونه...
تا هیچوقت از یاد نبرم، حرمت عشقی که از تو، به یادگار بود...
میری...برو اما از یاد نبر وقتی رفتی...
چه کسی پشت پنجره...خیس اشک...برات دست تکون میداد...
از یاد نبر تک تک دوستت دارم هارو...
از یاد نبر تک تک عشق بازی هارو...
از یاد نبر اولین باری که دستاتو گرفتم و...
از یاد نبر...اولین قطره ی اشکی که به راهت ریختم...
من وابسته به احساس سرد تو و تو بی وفا به احساس پاک من...
برو اما قبل از سفر...
یادت میاد میگفتی هیچوقت مزاحم نیستم...؟
میبینی...؟
میبینی حالا چقدر مزاحمتم...؟
حالا اونکه از همه مزاحم تره...
اونکه مزاحم لبخند تو و عشق تازه ته...
اونکه مزاحم آرامش قلب پاکته...
میبینی حالا اون مزاحم...خود منم...؟
هنوزم بهم میگی مزاحم نیستم...؟
وقتی رفتی...شاید گه گداری هوس کنم سراغتو بگیرم...
اما قلبم میگه مزاحمت میشم...
بگو احساسم دروغه...بگو هنوز سر حرفت هستی...
بگو هیچ وقت مزاحمت نیستم...درسته...؟
بگو حتی کنار اون نامردی که دستاتو از دستم ربود...
باز حاضری قسم بخوری هیچوقت مزاحمت نیستم...
بگو و بذار باور کنم هنوز عشق... تو این خونه زنده س...
بگو و بذار باور کنم هنوز وفا، تو قلب مهربونت پابرجاس...
بگو و بذار به همه ثابت کنم عشق من...بی وفا نیست...
هیچوقت بی وفا نیست...
بگو و بذار جرعت کنم داد بزنم...عشق من...هنوز عشق منه...
بگو و  بذار باور کنم...بگو و بذار باورم بشه...
بگو...باز بهم بگو...
یادت میاد قول دادی هیچوقت بد نشی...؟
یادت میاد گفتم روزی رو میبینم که تنهام بذاری و تو قول دادی...
قول دادی هیچوقت بد نشی...؟
یادت میاد چقدر خوشحال بودم، که عزیزترین من...
هیچوقت تنهام نمیذاره...؟
یادت میاد...عشقو میون چشمام...وقتی کنارت نفس میکشیدم...؟
توبه من قول دادی...
اما حالا داری میری...داری میزنی زیر قولت...
بگو دروغه...
بگو میری و برمیگردی...
میدونم همیشه خوبی اما خودت بگو...واسه بار دوم بهم بگو...
بگو که هیچوقت بد نمیشی...بگو که همیشه مهربونی...
بگو که برمیگردی و دوباره...دستامو میگیری و دوباره میگی دوسم داری و دوباره...
عشقو تو این خونه زنده میکنی...
بگو عشق من...بگو گلکم...
بگو همه ش خیاله و تو برمیگردی...
دیر یا زود...برمیگردی و اشکو از چشمای خیسم...
با دستای مهربون خودت پاک میکنی...
بگو که دوباره میشه تو چشمات نگاه کنم...
میون چشمای عاشقت عکس خودمو ببینم و خیالم راحت بشه...
که دیگه هیشکی تو زندگیم...مثه سایه...موازیه من کنار تونیست...
عشق مهربون من...بیا و بذار به همه ثابت کنیم...
عشق ما...هیچوقت تموم نمیشه...
بیا و نذار...هرکی از این خونه گذشت...
از عشق تو...زخم زبونم بزنه...
بیا و لااقل خودت...با زبون مهربون خودت زخم زبونم بزن...
بیا و بمون و بسوزونم ولی نذار تنها بسوزم...
بیا و خودت...با دست خودت آتیشم بزن اما نه با عشق دیگری...
بیا و خودت تپش های عشقمونو احیا کن و یا اصلا...
بیا و خودت رگ زندگیو از این عشق ببر...
فقط بیا و بذار یه بار...فقط یه بار...واسه یه ثانیه...
دوباره حس کنم...مال منی...
مال خوده خودمو نه هیچکس دیگه...
عزیزترینم...میری...خدا به همرات...
اما یادت میاد وقتی کنارم بودی...
وقتی مال من بودیو شب تا صبح قلبم نمیترسید...
که حالا دستات تو دست کیه...که حالا سرت رو شونه ی کیه...
گفتی دوســــــم داری...؟
یادت میاد اون شبی که یواشکی...
در گوشم...خجالت میکشیدی و با خجالت...
گفتی دوسم داری...؟
یادت میاد اون شبی که دنیامو وابسته ی نگاهت کردی...؟
دروغ چرا گلم...حقیقتش گاهی دلم نگرانه...
نگرانم که مبادا به اون سایه ی تاریک منم...بگی دوسش داری...
که مبادا با اونم همونقد که با من مهربون بودی مهربون باشی...
نگرانم...چون حسودیم میشه...
حسودیم میشه اگه کسی پیدا شه که از بودن کنار تو...
اندازه ی من آرامش بگیره...
حسودیم میشه اگه با کسی مثل من خوب باشی...
اگه به کسی مثل من، بگی دوسش داری...
خب دلم میخواد تو و تک تک دار و ندارت...تک تک نفسات...تک تک اشکات...تک تک تپش های قلب مهربونت....
فقط و فقط مال خودم باشین...
دوست ندارم ببینم کسی پیدا شده...که میخواد با من سر داشتن تو...شریک باشه...
من تورو فقط واسه خوده خودم میخوام...اگه میری برو اما...
به حرمت اون روزا...قد من با کسی مهربون نباش...
حتی قد من عذابشون نده...دلم میخواد...خوب و بد...هرچی که هستی...
فقط مال خوده خودم باشی...
دوست ندارم کسی پیدا شه...که قد من دوسش داشته باشی...
آخه دوست دارم همه عالم بدونن...
که هیچکسو قد من دوست نداری...خودت گفته بودی...
مگه نه...؟
حالا بگو که دروغ نیست...
بهم میگن دروغه...حالا بگو که دروغ نیست...بذار همه باور کنن...
بگو و بذار امشب که میری...
وقتی سر رو بالش میذارم...اشکام رو گونه هام نلرزه که اون مهربون حالا کجاست...
بذار با خودم فریاد بزنم...که اون عشق پاک...
هرجاهم که بره...مال خوده خوده خوده خودمه...
بگو و اینو بهم ثابت کن...بگو...
بگو و من از شر این دلهره...از شر این کابوس تلخ راحت کن...
بگو و بذار با هر تپش همین قلب زخمی...
عشقو تو چشمات احساس کنم...
بگو...فقط بگو و بذار باورکنم...
فقط بهم بگو...
راستی...
همیشه سنگ صبورت بودم...
همیشه کوه دردات بودمو همیشه شریک غصه هات...
غصه های خودمو پنهون میکردم، تا تموم غصه هاتو به دلم بسپری...
تا مبادا عزیزترینم...
یه ذره...فقط یه سر سوزن از کسی دلگیر باشه...
اما یادت میاد وقتی پر از درد بودم...
وقتی انقدر خسته بودم...که میشد غصه رو...رو گونه های خیسم حس کنی...
میخواستی بیامو باهات درددل کنم...؟
اما خب هیچوقت راضی نشدم...
حالا که داری میری...
لااقل یه کم صبر کن...بذار واسه یه بار...
فقط یه بار...
دردای این دل شکسته رو به عشقم بگم...
بذار بدونی اگه میشکستمو لبخند میزدم....بخاطر تو بود...
بذار بدونی اگه غرورمو شکستی و سکوت کردم...بخاطر تو بود...
بذار بدونی هرچی عذابم دادی و عاشقت بودم...بخاطر تو بود...
پس بذار بگم اگه زیر غرورت له شدم و باز هم موندم...
چون دلم طاقت رفتن نیاورد...میمرد...
اگه زیر رگبار اشکات موندمو تحمل کردم...
چون دلم تحمل دیدن اشکاتو نداشت...
بذار بگم اگه تو گفتی دوسم نداری و عاشقت موندم...
چون دلم طاقت دوریتو نداشت...
عشق من...
اگه میری و باز خیس اشک...به رفتنت میخندم...
چون نمیخوام بدونی بعده تو...قراره چی به سرم بیاد...
چون نمیخوام ببینی بعده تو...اون عاشق دیوونه...چطوری کم میاره...
چون نمیخوام حس کنی...اونکه تکیه گاه لحظه هات بود...
حالا جلوی غصه ها...کمر خم کرده...
عشق من یادت نره...
اگه این همه وقت کنارم بودی و با قلب پاک ت...
درددل نکردم...
اگه کنارم بودی و یه بارم تو غصه هام شریکت نکردم...
چون نخواستم عزیزترینم...
حتی یه بار...واسه یه لحظه...
بخاطر من غمگین باشه...
چون نخواستم اونکه از نفس برام لازم تره...
ببینه عاشقش کمر خم کرده...
چون نخواستم بدونی...تموم دردای من..
بخاطر توئه...
حالا داری میری...
میری و میدونم دیگه برنمیگردی...
میدونم اما باز چشم به راحت می مونم...
شاید هوای اون روزارو کنی اما...قبل از رفتن...
 بگو هنوزم حرف، حرف منه...
هنوز حاضری بگی هرچی که من گفتم...؟
هنوز حاضری به هرچی که گفتم گوش کنی...؟
وقتی منو دلخور میدیدی...میگفتی هرچی من بگم...
حالا بگو هنوز حاضری به من حق انتخاب بدی...؟
هنوز حاضری منو تو لحظه هات شریک کنی...؟
هنوز منو [مرد خودت] قبول داری...؟
اگه هنوزم حرف...حرفه منه...
پس گلم...بمون...بمون و فقط چند ساعت دیگه رو با من سر کن...
آخه میدونی...دلم طاقت دوریتو نداری...
اگه بری زود میمیرم...
بمون و اگه حرف حرفه منه...
بازم تحملم کن...
یا اگر انقدر بد بودم که نمیشه دیگه تحملم کنی...
حداقل هرجا که میری...
فراموشــــــم نکن...
نمیتونی میدونم...درسته گاهی...میگی فراموشت میکنم اما...
نمیتونی...
آخه تو عشق منی...خب حتما توام یه ذره دوسم داری...
لااقل به عنوان یه آدم...یه آدم معمولی و بی احساس...قد یه رهگذر ساده که برام ارزش قائل هستی...
درسته...؟
نگــــــو نه...
بگو حقیقته...بگو دوسم داری...بگو...
بمون و اگه حرف هنوزم حرف منه...چند ساعتی تحملم کن...
بذاراین ثانیه های آخر...اشک گوشه ی چشمام نمونه و قلبمو خاموش کنم...
بذار...تو کنارم باشی و با دستای خودت...
خون از رگای بی جونم بگیری...تو کنارم باشی و با دستای خودت...
با دستای مهربون خودت...قلبمو خاموش کنی...
تو کنارم باشی و خودت...
فقط خودت...همصدای آخرین نفسم باشی...
واسه حرفای آخر...
عزیزترینم...
میگفتی از خدا خواستی...
فقط یه بار دیگه منو ببینی و صدامو بشنوی...
گفتی از خدا اینو خواستی و دوباره مارو بهم رسوند اما انگار...
دیگه از این باهم بودن سیر شدی...
باشه عزیزم...باشه مهربون من...باشه گلکم...
حالا دیگه مثل قدیم...برات ارزش ندارم... میدونم...
حالا که دیگه دوسم نداری و دیگه برات مهم نیستم...
برو...
برو اما یادت نره...یکی تو این خونه بود...
که یه روز...
دستاتو میگرفت و سر رو شونه هاش آروم میشدی...
یکی که عاشقونه عاشقت بود...
عاشقونه عاشقت کرد...
و عاشقونه عاشق مرد...
یکی که حتی تا لحظه ی آخر...
چشم از راهت برنداشت...
یکی که پشت غرورش پنهون بود و اما...
عاشقونه انتظار برگشتتو میکشید...
ای کاش معنای این جمله های منتظرو بفهمی...
ای کاش...
.............................
...................
حالا برو...
حرفی برای گفتن نیست...
گونه هات خیس اشکه و عزیزترین من...
گریه نکن...
این جدایی...شروع لحظه های تازه ای برای لبخند تو و پایانی تلخ...برای لبخند منه...
چه قشنگه حتی وقتی که میری...
باز...از مرگ لبخند من...لبخند روی لبات متولد میشه...
و چه قشنگه عشق ما...
وقتی انقدر عاشقونه...
منو میون انتظار...خاموش میکنه...
برو...برو تا بیشتر درگیر این لحظه ها نشم...
برو و وقتی سر رو شونه ی عشق جدیدت میذاری...
یادت بیار...که یه روز...
سر رو شونه ی من...
 عاشقونه گفتی...
...
...........................................
.............................
..................
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و سفر آسون نبود...
نه برای من و نه برای خاطراتم...
با این همه با هر قدم...
رد پاهامو پاک کردم تا فردا...
هیچکس ندونه...
اونکه پشت پنجره...از عشق...
یخ زد و رفت...
چه کســــــــی بود...
...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگـــر سراغمو گرفت...
           بگین نشـــــونه ای نذاشت...
...
بگین از اینجا رفته و...
          چاره ی دیگه ای نداشت...
...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستای گلم...
سورپرایز ایندفعه ی من...
تک تک حرفای ناگفته ای بود...
که تک تک جمله هاش...
خیس از تک تک اشکایی بود که ذره ذره ی احساسمو احیا میکرد...
ادامه ی مطلب...
با داستان نوشتن این پست و...
با ترانه ای مرتبط...از سلطان احساس...
دوستتو دارم...
به عشق تک تک دل شکسته ها...
به خدای تک ضربهای لحظه هام میسپارمتون...
با آرزوی خوشبختی...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Logaft
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1 آذر 1390(بازدید )برچسب:تولد,,,logaft,,,Logaft,,su-logaft,,,susu,,,عشق,,,,غمگین,,,blues,,,من و بی وفا,,,بی وفا,,,عاشقانه,,,,بی کسی,,,تنهایی,,,بی وفایی,ساعت 23:0 توسط logaft| |

 

فرشتـــــــه

 

 

گاهی بد رفتاری میکنم...
دلخورت میکنم...
بیخود بهونه میارم...
بیخود ازت دلگیر میشم...
گاهی از رو غیرتم...چیزی میگم...
گاهی دست رو نقطه ضعفت میذارم...
گاهی با بعضی کارام...
شاید ناراحتت کنم...
گاهی خیلی بد میشم...
امــــــا...
تو جواب بدی هام، تو مهربونی میکنی...
تو جواب سنگدلیم...تو محبت میکنی...
وقتی از رو غیرتم چیزی میگم...تو درکم میکنی...
وقتی دلواپستم...آرومم میکنی...
وقتی بهونه گیر میشم...دست توی دستام میذاری...
یا وقتی خیلی دلخورم...سنگ صبوری میکنی...
ازت خجالت میکشم...
از تو که خیلی مهربونی...
از تو که تو تموم لحظه های بی کسیم...کنارمی...
از تو که آرامشمی...
از تو...فرشته ای که...آروم منی...
ازت خجالت میکشم...
خب آخه من...خیلی بدم...
اما تو...
مهربون من...هیچوقت به روم نمیاری...
زخم زبونم نمیزنی...آسون رو دلم پا نمیذاری...
دستام سرده اما...رهاش نمیکنی...
میدونی خیلی بی کسم اما...تنهام نمیذاری...
سر رو شونه هات که میذارم...شونه خالی نمیکنی...
وقتی پر از غصه ام...وقتی پر از گلایه م...
سنگ صبورم میشی...به غصه هام گوش میدی...
وقتی باز خاطره هام...اشک میشه...رو گونه هام...
دستام محکم تو دستات میگیری...
میذاری حس بکنم که دارمت...میذاری حس بکنم که زنده ام...
وقتی نیستی...وقتی دلواپستم...
منو درکم میکنی...
گرچه من خیلی بدم اما تو درکم میکنی...
میدونی از غیرته اگه دلم شور میزنه...
باز تحمل میکنی...دستامو رها نمیکنی...
ازت خجالت میکشم...
آخه تو فرشته ای...
به خدا فرشته ای...
گاهی با بعضی کارام رو دلت پا میذارم...
گاهی با بعضی کارام، دلخورت میکنم...میدونم اما...
تو همیشه مهربونی...
هیچوقت ازم به دل نمیگیری...
وقتی خیلی دلخوری...فقط سکوت میکنی...
حتی تو دلخوریات...اگه بازم بخوام،سر رو شونه هات بذارم...
ازم کنار نمیکشی...
تو فرشته ای و من خوب میدونم...خیلی بدم...
اگه دلتنگ بشم...اگه دلگیر بشم...
باز ولم نمیکنی...باز با مهربونیات قلبمو آروم میکنی...
زخم قلب سنگمو...تو با مهربونیات نرم میکنی...
منو تسکین میدی...منو عاشق میکنی...
میدونم برام زیادی اما...
نمیدونم واسه چی مال منی...
آخه تو فرشته ای...
اما من یه آدم معمولی...
آخه تو فرشته ای...
اما من...
...
روزای سردی که خیلی بی کسم...
وقتی هیشکی نیست که آرومم کنه...
از خوشی هات میزنی...مرحم زخم من میشی...
روزایی که هیچکسو ندارم...
حاضری بیای کنارم...شریک تنهاییم بشی...
وقتی دلتنگ قدیم...غرق خاطره هام میشم...
وقتی از بی تابیه گذشته هام...همه ی تار و پودم...خیس اشک میشه...
خوب میفهمم که تو دلواپسمی...
وقتی که دیر میکنم...دل نگران من میشی...
اگه یه سالم که سراغتو نگیرم...حتی دلخورم بشی...
باز خودت پیش قدم میشی...خودت سراغمو میگیری...
خیلی من مغرورم...
اما به روم نمیاری...
وقتی با سنگ غرورم...
میزنم به شیشه ی لطیف قلبت...
حتی اگه بشکنه...
هیچی نمیگی...مبادا من دلگیر بشم...
میدونم خیلی بدم اما...
بخدا فرشته ای...
دوستت دارم...
دوستت دارم چون حاضری تموم بی کسیمو تحمل کنی...
چون حاضری تموم دلواپسیمو تحمل کنی...
اگه یه روز...یه جا بری...دیر بکنی...
اگه از رو غیرتم، باهات بد اخلاقی کنم...
منو درکم میکنی...ازم به دل نمیگیری...
میدونم بعضی روزا...
خیلی باهات بد میکنم...
عزیزم عاشقتم...منو رها نمیکنی...
بخدا فرشته ای...
بخدا...
...
ازت خجالت میکشم...
روم نمیشه تو چشمای نازت نگا کنم...
روم نمیشه کنار حس پاک تو قدم بزنم...
آخه تو فرشته ای...
اما من فقط و فقط و فقط...یه آدمم...
یه آدم سرد و تاریک...مثه تک تک آدمای دیگه...
اما فرقم با همه...
فقط یه چیزه...
من یه فرشته دارم...که هیشکی تو دنیا نداره...
یه فرشته که حاضر با سیاهی من بسازه و با نور خودش...
دل سنگ و سردمو..نرم کنه...
یه فرشته...که فقط مال منه..
یه فرشته...
که فقط...
......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی دلگیرم...
از تک تک لحظه هایی که میگذره...
وقتی دلخورم...
از هر ثانیه که با بی کسی رد میشه...
مگه جز تو کسی هست...
که تسکین تپش های خسته ی...
این قلب زخمی باشه...
مگه کسی هست...
..............
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه مطلب...
با ترانه ای از سلطان احساس...
و حرفای خودم...
با تک تک دوستای گلم...
دوستتون دارم...
به خدای تک ضربهای لحظه هام میسپارمتون...
با آرزوی خوشبختی...
....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Logaft
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 28 آبان 1390(بازدید )برچسب:Logaft,sulogaft,LOGAFT,SULOGAFT,logaft,HATE,hate,عشق،غمگین،بی وفا،منو ببخش،مجید خراطها,ساعت 17:12 توسط logaft| |

 

نامــــــه

 

سلام خیابان های تاریک...
سلام کوچه های یخ بسته...
سلام دانه های سفید برف...
و سلام قطره های قشنگ باران...
سلام نسیم لطیف مهربان و سلام طوفان خشمگین زندگی...
سلام چشمان خیس مانده به راه و سلام دستان سرده مانده خالی...
سلام خورشیده مانده پشت ابر و سلام ابرهای بارانی...
سلام شرافت همیشه زنده و سلام غروره همیشه زیبنده...
سلام متانت احساس و سلام لطافت اشک...
سلام تمام تک تک آدمهای خوب و مهربان روی زمین...
و سلام تمام تک تک آدمهای بد و نامهربان روی زمین...
سلام همه ی عاشقای سرد و سوزان...
سلام تمام بی وفاهای افسانه ای...
و یک سلام گرم، به دل تاریک سرنوشت...
امیدوارم خوب و خوش و خرم باشید...
مدتهاست دلتنگتان بودیم...
اگر از حال ما بخواهید...
غمی نیست...جز دوری شما...
از حال و روز شهرمان نیز جویا شوید...
چندان تعریفی ندارد...
احساس ها مدتیست...مرده اند...
قلب ها...چند وقتیست...شکسته اند...
نمیدانم از باران است یا چیز دیگر...چشمها مدتیست خیس خیسند...
انتظار مسافر جاده ای بی پایان شده...
امید ها تاریکند و فریاد ها ساکت...
گمان کنم دیگر کسی هم نگران دیگری نیست...
انسانیت مرده...عشق کور شده...شرافت یخ بسته و غرور آب شده...
مثلا پسر همسایه مان را یادتان هست...شاهین...؟
که مدتی عاشق دختره خان بالا...سرور بود...؟
حالا چند وقتیست فراموشش کرده...گمان کنم دیگر دل به زندگی بسته...
یا فاطمه دختر خان دیار همسایه، مدتیست بی دلیل با پویا قهر کرده...
گمان میکنم پسر های شهر، مرد بودن را فراموش کرده اند و دختر ها...پاک بودن را...
خدایی ناکرده بی ادبی نباشد اما نمیدانم دلیلش چیست، عشق ها چند وجبی پایین تر آمده اند...
قدیمها عشق در چشمها بود و حالا چهار،پنج وجبی سقوط کرده...
گاهی چهار پنج وجب،گاهی هم به دو وجب اکتفا میکنند...
پدرمان میگوید اینها عشق نیست...هوس است...
میگوید گناه است...هوس خوب نیست...
حریم و حرمتها چند وقتیست شکسته و دیگر مثل قدیم...
کوچکی به بزرگی احترام نمیگذارد...
نه پسری به دختری و نه دختری به پسری احترام نمیگذارد...
زنی به شوهری و شوهری به زنی احترام نمیگذارد...
و دیگر اشکی به کاغذی و کاغذی به قلمی احترام نمیگذارد...
حقیقتش رویمان نمیشود بگوییم...
اما همین دیروز بود دیدیم،پسر ها با برف دخترهای بیچاره را میزدند...
دختر ها هم نه تنها بی محلی نمیکردند، بلکه محکم تر جواب میدادند...
نمیدانیم یعنی چه...
اما هرجا دوستانمان با هم حرف میزنند...
از اتاق تاریک و چیزهای بی ادبی حرف میزنند...!!!
برایمان سئوال شده پس آن متانت دیروز کو...؟
آن غرور آن زمانها کو...؟
پس آن ادب ها و احترامها کو...؟
رفتیم و از شاهین این سئوال را پرسیدیم...
شاهین به ما میگوید...
گاهی ته دلش میلرزد...
میگوید وقتی این وضع شهر را میبیند با تما دل کندن ها...
باز نگران سرور میشود...
فاطمه هم گمان نمیکنم دل خوشی از این زندگی داشته باشد...
نمیدانیم چرا اما پسرها، از کنار هر دختری که رد میشوند...او را مسخره میکنند...
دخترهاهم کم نمیاورند و بدتر جواب میدهند...
آخر بعضی از این دعوا ها، دخترها با خنده...
برگه هایی به پسرها میدهند که رویش شماره هایی نوشته شده...
نمیدانیم چیست...اما گمان کنیم شماره ها فحشی، چیزی باشد...!
حقیقتش از وقتی شماها رفتید...
محله دیگر صفا ندارد...
بچه ها...هرکس دنبال آرزویی رفتند...
شاهین زندگی را روی نت های موسیقی دنبال میکند...
از سرور بی خبریم،گمان کنیم سرگرم کس دیگریست...
فاطمه بر لبه ی تیغ، بین مرگ و زندگی شک دارد...
پویا هم خواست مرد باشد و ضربه اش را محکم تر خورد...
سحر گویی با سرور قهر کرده و دیگر هیچ...
مینا سرگرم زندگیه خودش و کم پیدا...
خواهر دلشکسته نیز دلتنگ مهران و...
ما نیز سرگرم نامه نوشتن برای دلخوشی های قدیم...
گاهی آرزو میکنیم...
ای کاش روزهای قدیم بازمیگشت...
شاهین و سرور عاشق هم میشدند...
فاطمه و پویا بهم میرسیدند...
سحر دل از سرور نمیبرید...
مینا ستاره ی آسمانها نمیشد و خواهر دلشکسته؛ دلتنگ مهران...
ما هم هنوز سرگرم روزنامه دیواریه مدرسه مان، آقای هاشمی و خانواده را دور ایران میچرخاندیم...
شاید به کبرا در تصمیمش کمک میکردیم...
ممکن بود برای دهقان فداکار لباس نو بخریم...
شاید هم سوراخ سد را به جای انگشت پتروس، جور دیگری پر میکردیم...
ممکن بود رستم را با سهراب آشنا کنیم...
شاید مرگ را از آرش میگرفتیم...
یا اصلا قبل از حمله اسکندر... مهمات اتفای حریق در تخت جمشید کار میگذاشتیم...
کاش برمیگشتیم به روزهای قدیم...
نه پا در جاده ی عشق میگذاشتیم و نه پا روی قلب عاشق...
نه دلی میدادیم و نه دلی میگرفتیم...
کاش برمیگشتیم به روزهای قدیم...
کاش...
سرنوشت عزیز...
بیشتر از این سرتان را درد نمیاورم...
شاید شما کم لطفی کردین اما ما هنوز به شما امیدواریم...
منتظریم، تا روزی دوباره به ما لبخند بزنی...
تا نه دست سرور را از دست شاهین بکشی...
نه دست فاطمه را از دست پویا...
تا نه سایه ی مینا را از سرمون کم رنگ کنی...
نه رفاقت سحر را با سرور کمرنگتر...
یا اصلا دیگر خواهری به نام خواهر دلشکسته نباشد...
به جایش خواهر مهربان...خواهر با وفا...یا یک خواهر با دلی نشکسته داشته باشیم...
برایمان دعا کنید...
محتاج لبخند شماییم...
دوستتان داریم...
در پناه خدای مهربان...
خدانگهــــــــــدار...

...
نمک در نمکدان شـــــوری نــــــدارد
دل ما طاقــــت دوری نــــــــدارد
...
...
یکی از بچه های محل
...
...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Logaft
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در جمعه 20 آبان 1390(بازدید ),ساعت 11:24 توسط logaft| |

لبخنــــــد زورکی...

 

همه غرق شادی و من با یه لبخند زورکی...
اشکامو لای قطره های بارون پنهون میکنم...
با دلی که پر از حسرته...
چشمای خیسمو به آسمون بی ستاره م میدوزم و با سینه ای که از درد...
میسوزه...حسرته عمری خاطره رو به دوش میکشم...
همه پر از خوشی و من با یه لبخند زورکی...
قطره های بارونو به انتظار، میشمرم...
با قلبی پر از آرزو...
حسرته آرزوهامو به دست باد میسپرم و با سرمای بی روح قلبم...
حرمت خسته ی این خونه رو به دست میگیرم...
همه پر از لبخند و من با یه لبخند زورکی...
اشکای سردمو لای قطره های بارون گم میکنم...
شاید  که کسی از سوز این دل...
چیـــــــزی نفهمـــــه...
دست خودم نیست...از روی عادته...
از روی عادته که اونجا که باید لبخند بزنم...پر از اشک میشم...
از عادته که اونجا که باید شاد باشم...پر از حسرت و دردم...
و از عادته که زورکی میخندم...بلکه کسی درد قلبم رو ندونه...
از عادته که خون گریه میکنم...که کسی اشکامو نبینه...
از عادته که هر دم گوشه گیرم...که کسی سراغشو ازم نگیره...
و از عادته که نفسام یخ میزنه...هر وقت که یاد بی وفا...قلبمو آتیش میزنه...
همه از عادته اما پس کو اونکه منو به این بی کسی عادت داد...؟
همه از عادته اما، پس کو دلیل این همه عادت بچگانه...؟
همه از رو عادته اما پس چرا به دادم نمیرسه، دلیل تموم عادتای من...؟
پس کو اونکه عادتم داد به تنهایی...؟
پس کجاس اونکه عادتم داد به بی کسی...؟
یا پس کجاس اونکه عادتم داد،منو به این بغض یخ زده...؟
پس کجاس که خودش عادتواز سرم بگیره...؟
پس کجاس که خودش تنهاییامو خط خطی کنه...؟
پس کجاس که بیاد و بی کسی هامو پر پر کنه...؟
خب کجاس که خودش بغض یخیمو بشکنه...؟
پس کجاس...؟
همه پر از شادی و شور و من با یه لبخند زورکی...
گوشه ای با بغض سردم خلوت میکنم...
همه پر از آرامش و من با یه لبخند زورکی...
با حسرته آرامش، خودمو آروم میکنم...
همه همپای خوشبختی و من با یه لبخند زورکی...
از باور این بدبختی فرار میکنم...
همه خوشبخت و پس کجاس...اونکه امید خوشبختیه من بود...؟
اونکه دلیل زندگیه من بود و اونکه خاطراته شیرینه قلب شکسته م بود...؟
این همه تنهایی رو حس میکنم و انگار...
آروم آروم...کـــم میارم...
کم میارم وقتی دستای دیگران تو دست هم میبینم...
کم میارم وقتی عشقو تو چشمای دیگران میبینم ...
و کـــم میارم وقتی...میبینم من از اون عشــــــق مقـــدس...
حالا دیگه جز دلتنگــــــی... هیچی ندارم...
حالا دیگه جز تنهـــــایی...هیچــــی نــــــدارم...
و حالا دیگه جز حسرت...هیچی ندارم...
فقط منمو دلتنگی...فقط منمو تنهایی...
و فقط منمو حسرت گرفتن دستاش...تو اوج بی کسی...
همه خوشحالن و من با یه لبخند زورکی...
میزبان فکر و خیالای احساسی که مدتیه...زخمی شده...
میزبان انتظار مرگبار این ساعت کهنه و تیک تاک سرد زندگی...
از پشت شیشه های بارون زده ی چشمام...
تموم دنیارو پر از حسرت میبینم...
و درگیر خیالاته خشک این روزامو...در بند سلول تاریک عشق...
جز به پایان این قصه ی تلخ، به چیزی فکر نمیکنم...
لبخندو رو لب همه میبینم و برای حفظ آبرو...
زورکی لبخند میزنم...
تا مبادا کسی دلیل این همه تنهاییمو بفهمه...
رفتنشو از در ودیوار پنهون میکنم و خیسه اشک، زورکی لبخند میزنم...
بلکه دلیل این همه بغض و گریه رو...کسی نفهمه...
تا کسی نفهمه عشق من نیست...
تا کسی نفهمه عشق من رفته...
و تا کسی نفهمه این بی کسی، همه از تقدیر تاریک منه...
تا کسی نگه اون بی وفا بود...
تا کسی پشتش بد نگه...
تا کسی تو این ظلمت تاریک زندگیم، اونو مقصر نکنه...
این همه آتیشم زد و هنوز...
برای حفظ آبروش...
زورکی لبخند میزنم...تا کسی بهش بد نگه...
زورکی زندگی میکنم و خم به ابرو نمیارم...
که کسی نفهمه از چی شکستم...
خیس اشک میشم و زورکی اشکامو پنهون میکنم...
تا کسی ندونه از چی له شدم...
از حسرت میسوزم و زورکی سکوت میکنم...
تا صدای لرزونم...نشونی از تموم بی کسیم نباشه...
سراغشو ازم میگیرن و زورکی دروغ میگم...
بلکه هیشکی نفهمه چه دردی پشت لبخند سردمه...
هرجا باشم سراغه بی وفای منو میگیرن و چه جوری سکوت کنم...
لحظه ای که روم نمیشه بغضمو بدزدم...وقتی اسمش میاد وسط...؟
همه خوشحالن و من با یه لبخند زورکی...
زیر بارون چترمو میبندم...
بلکه بارون..این لکه های حسرتو از وسعت پاک قلبم، بشوره...
یا بلکه به تموم این خنده های زورکی...پایان بده...
شاید پایان این تحمیل...شروع احساس دوباره م باشه یا اصلا...
شاید آغاز تپش های بی صدای زندگی...
.........................
.............
صدای ماشین عــــروس از دور میاد...
همه خوشحالن و من با یه لبخند زورکی...
زیر بارون...
آروم آروم...
صدای هق هقمو پنهون میکنم...
اشکامو زیر بارون گم میکنم و به روم نمیارم که چه حالی دارم...
اما از ته دل آتیش میگیرم...
وقتی حسرته بودنشو رو دیوار قلبم میبینم و میدونم...
که دیگه عشقم برنمیگرده...
...........................
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عطرش هنوز تو خونه س و چشمای هنوز خیس...
در و دیوار خونه منتظر و یه قاب عکس خالی پشت پنجره...
...
هنوز هیشکی این دوری رو باور نکرده اما انگار...
کم کم به یاد کودکی...باید باور کرد...
احســــــاس...پر...
عشــــــــق...پر...
معشـــــــــوق...پر...
زندگــــــــی...
...........
.......
....
..
.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستای گلم...
با عرض پوزش بابت تاخیر آپ کردن وب...
و با عرض تبریک...بابت انتشار آلبوم جدید استاد...
بانام حس خـــاص...
عید قربان رو به همه شما دوستای گلم...تبریک میگم...
و براتون سالهایی پر از خوشبختی آرزومندم...
به خدای تک ضربهای لحظه هام میسپارمتون...
با آرزوی خوشبختی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Logaft
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
Im so sorry

ادامه مطلب
نوشته شده در دو شنبه 16 آبان 1390(بازدید )برچسب:سوسو,,,logaft,,,sulogaft,,,susu,,,وقتی تو نیستی,,,زخم زبون,,,عاشقانه,,,احساس,,,خجالت,,,دلتنگی,,,برگشت,,,بی محلی,,,نفرت,,,تمومه,,,آخرین سلام,,,خون بازی,ساعت 15:51 توسط logaft| |

یک قطــــره اشــــــک

 

 

میگه حالش بده...تموم دنیام آتیش میگیره...
میگه دستاش سرده...تک تک نفسام یـخ میبنده...
میگه چشماش خیسه...تموم دنیام، خیس اشک میشه...
بهــم میگه خیلی تنهاس...از تنهایی میمیرم و دم نمیزنم...
بهـــم میگه خیلـــی دلتنگه...از دلتنگی هزار بارمیشکنـــم...
بهم میگه بی تابــــه...خودمو تو بی تابی حبس میکنم و خیس اشک...
محاله راضی بشــــم...که اشکاشو ببینم...
واسه تموم لحظه های سختش، تموم سختیهاشو به جون میخرم...
واسه تک تک آرزوهای محالش...از آرزوهای خودم میگذرم...
واسه یه لحظه شنیدن صداش...زخم زبونای در و دیوارو میشنوم و باز...
راضی نمیشم حتــی یه قطره اشک...
رو گونه های گـــرم و عاشقــــش بشیـــــنه...
حاضــــــرم واسه خوشبختی اون...
قلب شکستمو بدم...چشمای خیسم بدم...دستای سردمو بدم و حتی...تک تک نفسای بی جونمو بدم اما...
مگه کسی هست که قلب شکسته ی منو بخره...؟
مگه کسی هست که چشمای خسیمو بخره...؟
مگه کسی هست که دستای سردمو بگیره...؟
یا مگه کسی هست که نفسای نیمه جونمو بخره...؟
کیه که حاضر شه قلب زخمیه منو ازم بگیره...؟
کیه که حاضر شه سردیه دستای سردمو ازم بگیره...؟
آخه کیه که حاضر شه جونمو بگیره اما...بذاره خوشبختیه اونو ببینم...؟
کدوم کهنه فروشیه که حاضره جسم بی جونه منو ازم بگیره...؟
کی حاضر منه نیمه جونو قبول کنه...؟
یا کی حاضر آشیون قلب خسته و بی پناهم شه...؟
یا اصلا کی حاضر یه بار به دردای من گوش کنه...؟
وقتی دارم تو اوج تنهایی...با قطره های اشکم درددل میکنم...
کلی حرف رو دلم مونده که به هیچکس نگفتم...
کلی حرف رو دلم مونده که هیچکس خبر نداره و باز...
بغض یخیمو از چشمای نازش پنهون میکنم...
تا مبادا حس کنه تکیه گاهش...یه ذره دلگیــــــــر شده...یه ذره دلتنگ...
سنگ صبور من شده یه قاب عکس خالی...رو سینه ی دیوار این خونه و باز...
برای تک تک غصه هاش، سنگ صبور میشم...
خودم پر از دردمو به حرمت اشکاش...
باز درداشو تو سینه ی خودم نقاشی میکشم...
احساسه خودمو خط میزنم تا مبادا احساس اون چیزی بشه...
با تیغ حسرت، رگ آرزوهامو میزنم تا مبادا آرزویی رو دلش بمونه که نگفته باشه...
منو از خودم عوض میکنه و بخاطرش، عوض میشم اما خـــــــــدا...
پس چرا اون اصلا دوسم نداره...؟
پس چرا برای اون من ارزشی ندارم...؟
مگه من غمخوار هرشب و هر روزش نیستم...؟
مگه من سنگ صبور تموم درداش نیستم...؟
مگه من عاشق قطره قطره ی اشکاش نیستم...؟
پس چرا اون فقط میخواد اشکای منو ببینه و من فقط...
برا دلخوشیش، گریه میکنم...؟
پس چرا احساس کی تو قلب منه رو اون نداره...؟
مگه تو عاشقی کم گذاشتم...؟
مگه کم از خودم زدم که به اون برسم...؟
مگه کم غرورمو شکستم که غرورش نشکنه...؟
پس چرا...چرا اون یه ذره دوسم نداره...؟
پس چــــــــــــــرا...
...
........
...
بهم میگه عاشقه...اندازه تموم دنیا عاشقش میشم...
میگه دلتنگه...اندازه تک تک اشکام دلتنگش میشم...
میگه دلداده س...دل از تموم دنیا میزنم و دل به دلش میدم...
اما...
تازه میفهمم اونکه تو قلبش نشسته...
من نیستم...
اونکه دنیاشو ربوده...
من نیستم...
اونکه دستاشو گرفته...
من نیستم و اونکه قراره سر رو شونه هاش بذاره...
من نیستـــــــم...
من فقط دوتا چشم خیسم...که قراره به جای اون گریه کنم...
من فقط یه سنگ صبورم...که قراره غصه هاشو بخورم...
و من فقط یه کوه دردم...که قراره بشکنم...
که قرار از دل من...
خونه ای بسازه...برای عشق جدیدش...
که تا ابد...حسرت دوباره دیدن چشماش...جز از پشت پنجرهای ی بی کسی...
ممکن نشه...
که تا ابد چشم از راهی که رفته برندارم...
که تا ابد...
...
...
حالا میگه عاشقه...بغضم میشکنه...
میگه دلتنگه...بغضم میشکنه...
میگه بی تابه...بغضم میشکنه...
میگه لگیره...بغضم میشکنه...
میگه تنهاس...بغضم میشکنه...
میگه من بدون اون میمیرم...اما تا میخواد بغضم بشکنه...
.........
انگار چند وقتیه من زودتر از اون...مــــــردم...
انگار چند وقتیه که...
...........
.........
......
...
..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و قلب بی تابمو تقدیم کسی میکنم...
که زنجیر این زندان تاریک...
جز به دستای سردش بسته نشد و مگه...
جز این زندان بود...که من معنای عشقو یاد گرفتم...؟
.....................
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستای گلم...بهم ریختن تنظیم آپ کردن وب...
چندتا دلیل داشت که مهمترین و شیرین ترینش...
ساخت وب جدیدم...همراه با خواهر نازنینم...Hate...بود...
آدرس وب به صورت...
HARFAYE-GHALBEMUN.LOXBLOG.COM
و با تیتر...
عـــــاشقـــانه برای...
ساخته شده که ازتون میخوام بهش سر بزنین و نظر یادتون نره...
وب جدید از سوز و بغض یکنواخت دست خطهای من دورتره و به لطف...
قلم خواهرم...رنگ تازه ای از عشق به خودش گرفته...
و شاید تسکین خوبی برای درد، دل تک تک عاشقای دل شکسته باشه...
همچنین این وب تو قسمت پیوندهای وبلاگ همینجا هم ثبت شده...
از دوستای گلم شقایق جون، ماهان عزیز و...که دوستانه سعی در راهنمایی من دارن هم متشکرم...
همچینین از خواهر دلشکسته خودم، بخاطر این همه ابراز همدردی...
دوستتون دارم...
به خدای تک ضرب های لحظه هام میسپارمتون...
با آرزوی خوشبختی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Logaft
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در چهار شنبه 11 آبان 1390(بازدید )برچسب:سوسو,,,logaft,,,sulogaft,,,susu,,,وقتی تو نیستی,,,زخم زبون,,,عاشقانه,,,احساس,,,خجالت,,,دلتنگی,,,برگشت,,,بی محلی،قصاص،تلافی،نفرت,ساعت 17:42 توسط logaft| |

Re-write of my heart

بازنوشته ای از حرفای من

 

اومده بودم تا آسمون دلمو...
با ستاره های عشق تو نورانی کنم...
اومده بودم تا با گرمیه دستای تو...
سرمـــای غربت دل تنهامو از یاد ببرم...
اومده بودم تا باور کنم که تا همیشه...
دست تو دست من، کنارمی...
اومده بودم تا یه بار...فقط واسه یه بار...
دردای این دل ویرونه مو بهت بگم...
فقط یه بار بهت بگم که چرا انقد خرد شدم...
چرا انقد شکســـته م...
چرا انقد خسته شـــــــــدم...
اومدم تا یه بار، جای اینکه سنگ صبورت باشمو آسون منو بشکنی...
دردامو بهت بگمو فقط یه بار، تو به دردای من گوش کنی...
اومدم تا این طلسمو بشکنم...دلیل گریه های هرشبمو بهت بگم...
غصه های قلبی که از خودت شکسته رو بهت بگم...
و یه بار تو بشی سنگ صبور دردای بی پایان من...
اومدم تا با تموم عشقم...
واسه شروع راهی که بارها تموم شده بود...
دوباره التماست کنم...
اومدم تا عاشقونه بهت بگم دوستت دارم و میخوام تا ابد مال من باشی...
اومدم تا عاشقونه بهت بگم...عزیزم...بیشتر از این غرورمو نشکن...
اومدم تا عاشقونه بگم ...امید من...انقدر زخم زبونم نزن...
اومدم بگم عاشقتمو عاشقت کنم...
اومدم دستاتو بگیرم و دنیامو از نو بسازم...
با چه شوقی صبح زود از خونه زدم بیرون...تا شاید از کنارم رد شی  و باز...
بشه چشمای نازتو تو چشمای خیسم ببینم...
اومدم تا نشون بدم...زخمایی که از دوری تو رو قلبم افتاده، حالا چقدر عمیقه...
با تموم شوق و انتظار، چشمامو به تموم بدی هات بستمو با خودم گفتم...
اینبار، حتی اگه باز منو بشکنه، با سکوت، عاشق می مونم...
انقد عاشق که حتی اگه ازم خسته شد، دل کندن ازم، براش محال شه...
با دلی که از عشق سروده بودم، اومدم به انتظارت...
چشممو به خیابونا بدوزم...
بلکه شاید از اونجا گذر کنی و بشه باز...حتی از دور...
تو گرمیه نگاهت با خودم خلوت کنم...
سکوت سرد احساسم، با تپشهای نگران قلبم، مشکست و با هر تپش...
احساسی تموم دنیامو پر میکرد...
منتظر بودم بیای و دستاتو بگیرم...
بهت بگم که یه تار موتو با دنیا عوض نمیکنم و تمومه دنیامو با یه تار موت...
زنده میکنم...
منتظر بودم بیای و بهت بگم چقد دوستت دارم...
شاید باورم کنی وتا ابد کنارم بمونی...
تا شاید دیگه هیچ شبی تو کابوسمم...دستاتو تو دستای دیگری نبینم...
اما غرق همین خیالا بودم که یهو...
........
................
..........................
.................
........
تموم دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد...
قصر آرزو هام فروریخت و آرزویی برام نموند...
قلب بی کسم از تپش ایستاد و اشکای سردم...
رو گونه هام غلتید...
..............
عزیز من...
اون کیه کنارت...؟
اون کیه که دستاشو گرفتی...؟
اون کیه که تو چشماش نگاه میکنی و میخندی...؟
اون کیه که داره انقد منو میترسونه...؟
نگو جای من کسی رو آوردی...؟
من که جز تو کسی رو ندارم...نگو میخوای فراموشم کنی...
اون کیه که جلوش روت نمیشه تو چشمام نگا کنی...؟
نفسام به شماره افتاد...دستای سردم، سست شد و انگار تموم احساسم...
درست تو یه لحظه از جلوی چشمام فروریخت...
عشق جدیدته...؟
......................
آره...
پسر خوبیه...
خوش قیافه س...
حق داری...
من که برا تو کسی نبودم...
حق داری به من ترجیحش بدی...
شاید خیلی به من سرتره...
شاید خیلی از من مردتره...
انقد که روت نمیشه جلوش حتی به دستای سردم نگا کنی...
تا مبادا دلش ازت بشکنه...
خوش به حالش...
یادته وقتی بودی چقد عذابم میدادی...؟
ولی من هیچی نمیگفتم...
حتما دوست نداری اینو عذاب بدی...
حتما دوسش داری...
مثه من تحملش نمیکنی...درسته...؟
یا نکنه از خودم خجالت میکشی...؟
خجالت نداره...از چی خجالت میکشی...؟
از یکی که منتظرت بوده و حالا تو رو با یکی دیگه دیده...؟
از یکی که آرزوشه که کنارت باشه و یکی دیگه رو کنارت دیده...؟
از یکی که آرزوهاش بدون تو معنایی نداره...؟
از یکی که رویاشم با اسم تو نوشته...؟
از کی خجالت میکشی...؟
از کسی که از دیدنت خجالت کشیده...؟
از کسی که عاشقته و تو دلشو بد سوزوندی...؟
خجالت نکش...
من باید بسوزم...
من باید خجالت بکشم...
من باید آب بشم...آخه منم که تو زندگیتون اضافی م...
باشه...میرم...بی خیال...
ولی قبل رفتن...
میشه یه چیز بگم...؟
میشه بگم...خیلی دوستت دارم...
آخه میدونی...
میدونم که اون حتی اگه برات بمیره، قد من دوستت نداره...
....................
اینارو با خودم گفتم و برای آخرین بار...
به چشمای نازتو لبای خندونت نگا کردم...
خودمو میون عشقی که تو چشمات بود باختمو...
تو این قمار کثیف روزگار...
برای همیشه از عشقت خداحافظی کردم...
تا بلکه از خاک سفر من...
تا همیشه کنارش خوشبخت باشی...
تا بلکه از خاک سفر من...
............
........
.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و چه آسون دنیامو باختم...
میون چشمایی که عمری دنیای من بود و حالا...
خونه ی عشق رقیب من شده...
کاش فقط یه بار دیگه...
................
.........
....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه مطلب با سورپرایز فوق العاده سلطان احساس...
مجـــــــــید خراطها...
و یه کم صحبتای خودم درباره این پست وب...
دوستتون دارم...
به خدای تک ضرب های لحظه هام میسپارمتون...
این یه ادامه مطلبو هرکی به سلطان گوش میده...
به هیچ وجه از دست نده...
با آرزوی موفقیت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Logaft
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ادامه مطلب
نوشته شده در پنج شنبه 5 آبان 1390(بازدید )برچسب:سوسو,,,logaft,,,sulogaft,,,susu,,,وقتی تو نیستی,,,زخم زبون,,,عاشقانه,,,احساس,,,خجالت,,,دلتنگی,,,برگشت,,,بی محلی,,,نفرت,,,تمومه,,,آخرین سلام,,,حلقه,,,آهنگ حلقه,,,مجید خراطها,ساعت 23:30 توسط logaft| |

خــــــون بازی

 

 

احساسی تو قلبش زبونه میکشه...
احساسی که تحملش سخته ولی دور بودن ازش...غیر ممکن...
حس میکنه عاشق شده...
حس میکنه شعله های عشقه که قلبشو میسوزونه...
سرمای این روزاشو فراموش میکنه...
زخمای کهنه ی قلبشو به باد فراموشی میسپاره و فقط...
با تموم احساسش به ندای دلش گوش میکنه...
عشق...عشـــــــق...عشــــــــــــــق...عشــــــــــــــــــــــق...
از تموم دنیا دل بریده ومیدونه که دنیاش...
وسط دستای معشوقش آرومه ، آرومـــــه...
به پای عشق هم قسم میخورن...
چون میدونن، تنها چیزی که این قسمو میشکنه...مرگـــــــه...
و از مرگ نمیترسن، تا وقتی دستای همدیگه رو گرفتن...
جز صدای تپش های گرم قلبشون، صدای هیچکس و هیچ چیزو نمیشنون...
و فقط تو رویا...خونه ی گرمشونو در کنار هم نقاشی میکشن...
حتی اگه تموم دنیا جمع بشن، تا دستاشونو از هم جدا کنن...
انقد عهدشون محکم هست...که حتی تو اوج سکوت، صدای همدیگه رو بشنون...
واسه همینه که زود به زود دلتنگه چشمای هم میشن...
دلتنگیه هر روز و هر شبشون از همین سکوت پرحرف و همین فریاد های ساکته...
انقدر همدیگه رو دوست دارن، که تو اوج آرامش...با صدای تپش قلب همدیگه...خوابشون میبره...
عاشقونه همدیگه رو دوست دارن و تو جاده ی عشق...قسم خوردن، هرگز صبر نکنن...
روزها رو میشکافن؛ تا به روز به هم رسیدن برسن...
از زنگ زدنای دزدکی... حال پرسیدنای یواشکی و سلام های پنهونی...
خسته شدن...
حالا میخوان با فریاد اسم همو صدا کنن و هرصبح...
با عشق...بهم صبح بخیر بگن...
میخوان به دنیا ثابت کنن که اگه نفس از ما جداشه...
اگه نور از چشمامون بره و اگه خون از رگهامون پاک شه...
بازم به عشق هم تا ابد، زنده خواهیم بود...
اینو رو قلب هم هک کردنو حالا وقتشه رو سردر خونه ی رویاهاشون بنویسن...
تا هرکس که نگاهش به اونجا افتاد، با یه نگاه بفهمه...این عشق...حتی تو افسانه ها هم نیست...
با آواز صدای هم،عاشق میشن و با گرمای نگاه هم زنده می مونن...
تو اوج بی کسی اشکاشونو جز به چشمای معشوق، نشون نمیدن و جز رو شونه های عشق...
سر نمیذارن...
گرمیه خونه شونو به هزاران هزار ستاره ی آسمون نمیدن و فقط با یه ندای هم...دست از نفس کشیدن برمیدارن...
اسطوره ی عشق میشن و خسته از این همه عاشقانه های پنهانی...
چشم از تموم دنیا میکشن...
برای اثبات عشقه هم...با مرگ بازی میکنن...
تا هیچوقت فراموش نشه...
من بخاطر تو...از خــــــــــودم گذشتم...
این از خود گذشتگی رو به دست تقدیر میسپرن و با اطمینان به سرنوشت...
از خون هم عشق میبافن...تا روزی از یاد نبرن...
که خون ما...حالا ستون خونه ی ماست...
هردو به این باور رسیدن و باز...برای عاشقتر شدن...
دست از این بازی عاشقانه نمیکشن...
به قیمت عشق هم، با خون هم بازی میکنن و با این خون بازی...
عشقو به درد ترجیح میدن...
تیغو برمیدارن و با قطره ای مقدس از اشک...
رگ بی تاب و عاشقشونو به دست باد میسپرن تا فریاد بزنن...
که اگه قراره من بی تو باشم...حتی دنیارو هم لایق زندگی نمیدونم...
با این فریاد، عشقو با خون خودشون، رو در و دیوار خونه نقاشی میکنن...
تا بهم بفهمونن، عشــــــق مــــــا، حتی از زندگی با ارزش تره...
این بازی تلخ انقدر ادامه پیدا میکنه...
تا یا نمیه ی خالی هرقلب، با قلب دیگری پر شه...
یا نیمه ی تنها مونده ی قلبم، تن به شکستن بسپره...
این قمار عاشقانه اگرچه خاطره ای پاک نشدنی از عشق خواهد بود...
اما هربار قدمی پراز نگرانی برای هردوشون خواهد شد...
قدمی که علاوه بر اینکه میتونه عشقشونو تا ابد جاویدان کنه..
میتونه برای همیشه دستاشونو از دست هم بکشه و آیا اون موقع...
حاضرن برای گرم شدن تو اوج سرما،دستای بی جون عشقشونو تو دست بگیرن...؟
آیا حاضرن با تنهایی بسازن و آیا حاضرن از عشق، درد بسازن...؟
آیا هنوز حاضرن، زندگیشونو بدن، تا شاید یه جایی دور تر از زمین، باز دستای همو بگیرن...؟
ای کاش یادشون نره وقتی قسم خوردن که نفس کشیدن جز با عشق...ممکن نیست...
ای کاش فراموش نکن که عمری...جز به خوشبختیه هم فکر نکردن و ای کاش...
از یاد نبرن روزایی که تو دستای گرم هم پرواز کردن...
از این خون بازی عاشقانه...کاش خونی به جا نمونه...
از این خون بازی پر از عشـــــق...ای کاش عمری تنهایی نمونه...
و از این بی کسی پر از درد؛ ای کاش عمری حسرت به جا نمونه...
چون شاید دیگه تنها راه برگشت...
........................
................
........
...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و وقتی دستای گرمشو غرق در خون دیدم...
باور کردم که تا ابد، باهم خواهیم موند...
افسوس وقتی غرق در خون شدم تا دوباره باهم باشیم...
من پشت شعله های آتیش و اون پر از آرامش...
میون باغی قدم میزد...
.............
........
....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این پستو فقط برای اونایی نوشتم که فکر میکنن...
تیغ، میونبری برای اثبات احساس پاکشون...
به زمونه س...
در حالی که نمیدونن...زمونه...
وقتی به حرفشون میرسه...که آخرین تپش قلب عاشقشون...
آخرین ستاره ی آسمون پر ستارشون باشه...
مخصوصا عزیزی که خودش میدونه منظورم از این پست...
کیه...
...
دوستتون دارم...طبق معمول...
به خدای تک ضرب های لحظه هام میسپارمتون و ادامه مطلبو...
با شعری فوق العاده از سلطان تقدیمتون میکنم...
با آرزوی قلبی پر از عشق...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Logaft
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ادامه مطلب
نوشته شده در پنج شنبه 5 آبان 1390(بازدید )برچسب:سوسو,,,logaft,,,sulogaft,,,susu,,,وقتی تو نیستی,,,زخم زبون,,,عاشقانه,,,احساس,,,خجالت,,,دلتنگی,,,برگشت,,,بی محلی,,,نفرت,,,تمومه,,,آخرین سلام,,,خون بازی,ساعت 20:3 توسط logaft| |

بی خیــــــــــال

 

اگه خیلی عاشقت بودم...بی خیال...
اگه خیلی دوستت داشتم...بی خیال...
اگه دنیام بودی و دنیامو ربودی...بی خیال...
بی خیال اگه تا آخرین نفس پشتت بودم و تو باورم نکردی...
بی خیال اگه تو بی محلی میکردی و من عاشق می موندم...
بی خیال اگه تو قلبمو میشکستی و من، فقط سکوت میکردم...
آره...بی خیال...اگه تولدم شد و جز یه پیام خالی، خبری ازت نیومد...
بی خیال اگه تا صبح منتظر بودم و بازم بی خبر موندم...
بی خیال اگه غرورمو شکستی و دم نزدم...
خب بی خیال اگه تو دنیا، هیشکی رو قد تو دوست نداشتم...
خب بی خیال اگه سر رو شونه ی هیشکی جز تو نذاشتم...
بی خیال اگه جز دستای تو، دستای هیشکیو نگرفتم...
بی خیال اگه انقد بد بودم...که فراموشت نکردم...
بی خیال...
چون دیگه نه من به تو میرسم و نه تو به من...
چون میدونم دیگه انتظار...معنایی نداره...
چون میدونم حالا سر رو شونه ی کس دیگه آروم میگیری...
میگم بی خیال...
چون دیگه تو رویامم چشمای نازتو تو چشمام نمیبینم...
چون دیگه تو خیالمم دستاتو تو دستام نمیگیرم...
چون دیگه انقد از هم دوریم...که انتظار...مثه باریدن بارون، وسط بیابونه...
قبل اینکه به خاک برسه، برمیگرده...
بی خیال اگه انقد شکستم که نمیشه دوباره بلند شم...
اگه عاشقونه عاشقت بودم تا عاشقت کنم و تو عاشق نشدی...بی خیال...
اگه تنها موندم تا تنهایی تو رو با تنهاییه خودم تنها نذارم...بی خیال...
اگه دیروزمو سوزوندم...تا امروز با من باشی و حتی فردا هم به تو نمیرسم...بازم بی خیال...
اشکال نداره...اگه انقد دوستت داره که نمیتونه بی خیالت شه...بی خیال...
اگه انقد میخوادتت که، براش مثه نفس شدی...بی خیال...
اما کاش وقتی نفسمو از من میگرفت...میشد بگه حالا که نفس یکی دیگه ای...بی خیال...
خونه مون سرد و تاریکه...
حتی تولدم برام مثه مرگ سیاهه...
دستای سردم هنوز رفتنتو باور نکردن...
گوشیمم هنوز به یاد تو گاهی بیخودی تک زنگ میزنه...
چشمام یه روزا، خود به خود به یادت پر از اشک میشن...
اگه این همه وابسته توامو تو حتی به من عادتم نداری...بی خیــــــال...
ولی ای کاش...وقتی بی خیال همه این چیزا که میشی...
من بیام تو یادتو...یادت بمونه...چقد دوستت داشتم...
اونوقت شاید انقد آسون نتونی جلو خاطراتم بنویسی...بی خیال...
زیر بارون که به یادت قدم میزنم...
اشک چشمام که لای قطره های بارون گم میشه و کسی که اشکامو نمیبینه...
گاهی با هر اشکم اسم تورو صدا میکنم...
اگه خیلی از من گذشتی و هنوزم اسمت...
حتی لای قطره های بارون تو یادمه...بی خیال...
روز تولدم...
از صبح تا شب چشم به راهت دوختم...
گفتم برمیگردی...لااقل واسه یه تبریک خشک و خالی زنگ میزنی و حتی اگه من خیلی نامردم...
تو انقد معرفت داری که با صدای گرم خودت...تولدمو تبریک بگی و به هرحال...
اگه انقد بدم که این حقو بهم ندادی...بی خیال...
تموم جسممو تو خاک و خون نشوندی و تموم اشکامو به قلبم آتیش کردی...اما...
با این همه...اگه حتی که شکستم، سکوت کردم...بی خیال...
اگه جلو چشمام دستای اون زنجیر جدایی رو تو دستات فشردی...
اگه من اشک ریختم و دست تو دستاش...تو خندیدی...
اگه من صدبار مردم و تو صدبار متولد شدی...
باشه اشکال نداره...بازم میگم بی خیال...
اگه سهم من از با تو بودن...اشک و زاری شد...
اگه سهم من از لبخند تو...شکستن و بی کسی شد...
و اگه دار و ندار من از تو...یه قاب عکس خالی شد...
باشه...عیب نداره...چشمامو میبندمو بازم میگم...بی خیال...
اما بیخیال قلبی که با رفتن از تپش ایستاد نشو...
بی خیال احساس من شدی...اما لااقل بیخیال احساس این خونه نشو...
غرورمو له کردی و حتی تا رویاتم بیخیال من شدی...
خب در عوض حرمت دستای سردمو تنها نذار...
عاشقت بودم...اما به تموم عشق و احساسم گفتی بیخیال...
ولی پس بیخیال انتظار این دل شکسته نشو...
من با رفتنت شکستم...مردم و نابود شدم...بیخیال...
اما لااقل بیخیال جسم بی جون و عاشقم نباش...
اگه هرچی گفتم برگرد...هرچی گفتم بمون...بیخیال...
اما اگه گفتم منو از یاد نبر...بی خیال نشو...
اگرچه دنیام ربودی...
اگرچه گفتی دوسم نداری...
اگرچه اونکه میگفتی نبودی...
هرچی که عاشقت بودم و تو منو از خودت روندی...بی خیال...
اگه عاشقونه اسمتو فریاد زدمو گفتم دوستت دارم...بیخیال...
اگه هرثانیه قلبم به عشق تو تپید بی خیال...
اما خواهشا...
حتی اگه بیخیال تموم این بی خیالیا میشی...
وقتی تو دفترچه خاطراتت...
به اسم من میرسی...خطش نزن...جلوش ننویس...
...
بی خیــــــــال...
...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه مطلب با شعر بعدی استاد...
..................
............
.........
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Logaft
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــ


ادامه مطلب
نوشته شده در یک شنبه 1 آبان 1390(بازدید )برچسب:بی خیال,,,مجید خراطها,,,logaft,,,sulogaft,,,LOGAFT,,,susu,,,سوسو,,,بی وفا,,,من و بی وفا,,,,غمگین,,,دلنوشته,,,دلشکسته,,,,دلتنگی,,,بی کسی,,,عشق,,,نفرت,ساعت 16:32 توسط logaft| |

جشن غریبــــــــانه ی من

 

تموم خونه پر از عشقه...
سرتا سر خونه چراغونیه...
و در و دیوار خونه رو با عشق تزیین کردم...
چشمامو به ساعت روی دیوار دوختمو ثانیه هارو میشمرم...
هی با خودم میگم...الان میرسه...
حتما تو راهه...
فراموشش نمیشه...
مگه میشه از یاد ببره...؟
ثانیه ها میگذرن و نمیدونم چرا...
هر ثانیه سکوت خونه بیشتر منو میترسونه...
از اضطراب اینکه یادت رفته باشه...
پنجره هارو بستمو پرده ها رو کشیدم...تا مبادا چشمم به خیابون بیفته و ببینم تو نیستی...
یادم میاد تولدت...
که نبودی و برات چه جشنی گرفتم...
تا نیمه های شب چشم از در برنداشتم اما آخرم تو برنگشتی...
من موندم و هدیه ی تولدت و کیکی که برات خریده بودم...
یادت میاد...؟
اما اینبار برا تولدم...نه کیکی خریدم...نه دستی به خونه کشیدم...
همینکه تو بیای و دوباره دستامو بگیری...دلگرم حضور گرمت باشم...
جشنمو کامل میکنه...
چشمامو میبندم...تو رو کنارم احساس میکنم و تو عالم رویا...
بوسه به دستای پر از مهرت میزنم...
از صبح به انتظارت نشستم...
میدونم میای و آرومم میکنی...
خب شاید خیلیا پشت سرت خیلی چیزا بگن...
اما...انقد معرفت داری که تولد عاشقتو از یاد نبری...مگه نه...؟
دوتا صندلی، آماده...که تو بیای و جشنمو کامل کنی...
یه میز با دوتا شمع نمیه سوز، که منتظر حضورته...
یه اتاق که با عطر تو خلوت کرده و یه شاخه گل...کنار شمع...
یه قاب عکس کنار آینه  و یه آینه، که فقط عکس تو توش پیداس...
یکی که منتظر تو نشسته و یه ساعت که با تموم سرعت میگذره...
تموم حال و روز خونه مون همینه و منتظرم، که تو بیای و فقط با شنیدن صدات...
تولدمو جشن بگیرم...
تلفنو کنار دستم آماده گذاشتم تا وقتی که تو زنگ زدی...
زود تلفنمو بردارمو جوابتو بدم...
نفسام تو سینه حبس شده و قلبم تند تند میتپه...
یه حسی تو جونمه که نمیدونم خوشحالم میکنه یا غمگین...
با خودم میگم تو نزدیکی...شاید الان سر کوچه ای داری میای سمت خونه...
یا شاید ترافیک خیابونا انقد زیاده که پشت ترافیک موندی...
میگم میای...شاید چند دقیقه دیگه...
دوباره چشمامو از قاب عکست میدزدمو به ساعت دیواری اتاق میدوزم...
پس چرا ساعت انقد تند میره...؟
یکی بیاد جلوی ساعتو بگیره...داره دیر میشه...
یکی بیاد ساعتو نگه داره...خیلی گذشته...
یکی ساعتو نگهداره که ساعت عوض نشه...تو زود بیای...
به گمونم چند ساعتی هست که منتظرت نشستم ...
یکی ساعتو بگیره...نذاره انقد زود بگذره...
هر ثانیه که میگذره و نمیای...حس میکنم زخمی به قلبم، عمیق تر میشه...
یکی ساعتو نگهداره...شاید همین حالا بیای...
چشمامو از عقربه های ساعتم برمیدارم و فقط سکوت میکنم...
شاید...تو نزدیکی...من متوجه نیستم...
شاید همین اطراف...شاید همین جاها...
خب مگه میشه تولدم منو از یاد ببری...تو که تو بدترین شرایط...
منو فراموشم نمیکردی...
مگه چیزی شده...؟...مگه اشتباهی کردم...؟
چرا پس هیچی نمیگی...؟
چرا نمیگی تولدت مبارک...چرا زنگ نمیزنی...؟
چرا نمیرسی...چرا باز نمیگی دوسم داری...؟
تو که منو از یاد نمیبری...
مگه نمیگفتی به من وابسته شدی...؟
پس چرا از راه نمیرسی...تا کوله بار خسته گیتو بوسه بزنم و باز دستاتو بگیرم...
من منتظرتم عزیزم...صدامو بشنو...
بیا و جشن کوچیکمو کامل کن...نذار تو غربت بمونم...
باز به ساعت نگاه میکنم...هر ثانیه چند ساعتی جلوتر از منه...
چشمامو به در هدیه میکنم و انگار هنوز بسته س...
از همه چشم بر میدارم...قاب عکستو مهمون چشمام میکنم و...
حتی جای عکستم خالیه...
از صندلی انتظار بلند میشم...
میرم پای میزی که برات آماده کردمو چشمامو به شمعای نیم سوز میدوزم...
شمعا سوختن و به آخر خط رسیدن اما تو هنوز...
دل منم مثه شمعا داره ذره ذره آب میشه اما انگار...تو اصلا...
..............
........
شمعارو فوت میکنم و تولدمو به غربت جشن میگیرم...
پرده هارو میزنم کنار و باور میکنم تو نیستی...حتی سر کوچه...حتی میون راه...
چراغای اتاقو خاموش میکنم و دیگه چشم به ساعت دیواری نمیدوزم...
به قاب عکس خالیت نگاه میکنم و با یه لبخند...
یادم میاد که تو دیگه به من نیاز نداری...
حالا کس دیگه ای هست...که تو بهش وابسته ای...
کس دیگه ای هست که تو عاشقش شدی و کس دیگه ای هست...
که تو دل بهش بستی...
یادم میاد وقتی دستاتو تو دستای اون بی خدا دیدم و تو میخندیدی...
یادم میاد صدای خنده هایی که عمری مال من بود و حالا، مال رقیبم...
با خودم میگم شاید...
حالا سرگرم تولد رقیبمی...
انقد دوسش داری...که یادت رفته یکی که برات جونشو میداد...
یه همچین شبی پا به دنیای بی کسی هاش گذاشته...
انقد دوسش داری که یادت نمیاد...تولدی که تو غربتم برات گرفتم و تو حتی نبودی...
که دلخوش به بودنت، از زندگی دل نکنم...
شاید انقد دوسش داری...
که حالا سرگرم تولد اون بی خدا...دنبال یه هدیه برای تولدشی...
بدون اینکه بدونی؛ من منتظر فقط یه لبخند توام...
با تموم این باور سخت...
باز امیدو به دست شانس میسپرم و یه بار...
فقط یه بار دیگه از پنجره به خیابون خیره میشم...
انگار یکی داره از سر خیابون میاد این سمت...
دوباره ضربان قلبم احیا میشه...
امیدی تو ته دلم سوسو میزنه و اشک چشمام، با همون غربتش، از گوشه چشمام تکون نمیخوره...
نفسمو تو سینه حبس میکنم و چشمامو به قدماش میسپارم...
اما رهگذر...بی تفاوت به من...از جلوی خونه میگذره و میره و انگار...
نه...تو نیستی...
باز ضربان قلبم از حرکت می ایسته...
نفسام از زندون سینه م رها میشه و اشک...
از گونه های خسته م سرازیر میشه...
به آسمون تاریک شب زل میزنم...شاید ستاره ای به عشق تو...
تو آسمون سوسو کنه اما...
حتی دیگه آسمونم لبخندواز لبای خسته م دریغ میکنه...
دوباره پرده هارو میکشم...
چراغارو روشن میکنم و از حالا...
تا سال بعد...تا تولد بعد...
رو صندلی انتظار...چشم به ساعت...
منتظرت میشینم...
تا شاید که امسال برگردی...
شاید که امسال...
....................................
.................
.........
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حس تلخیه...که این تولدتم باز...
اونکه عاشقش بودی کنارت نباشه...
حس تلخیه...خونه رو خالی ببینی...
وقتی تولدته و باید غرق عشق باشی...
حس تلخیه...آرزوی مرگ کنی...
روزی که پا به این جهان گذاشتی...
.......................
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
...
نه باورم نمیشه که...تو منو از یاد ببـــــــری
...
تولدم شد، بی وفــــا...از تو نیومد خبـــــــری
...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستای گلم...
این پست به مناسبت تولد خودمه...
اگرچه نتونستم با همون احساسی که تو تولد بی وفا داشتم...
کاملش کنم...
اما این پستم نمادی از شکست و سختیه زندگیه منه...
دوستتون دارم...
به خدای تک ضربهای لحظه هام میسپارمتون...
با آرزوی خوشبختی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Logaft
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در جمعه 29 مهر 1390(بازدید )برچسب:تولد,,,logaft,,,Logaft,,su-logaft,,,susu,,,عشق,,,,غمگین,,,blues,,,من و بی وفا,,,بی وفا,,,عاشقانه,,,,بی کسی,,,تنهایی,,,بی وفایی,ساعت 16:37 توسط logaft| |


Power By: LoxBlog.Com